
عاشق روی جوانی خوش نو خاسته ام
وز خدا دولت این غم به دعا خواسته ام
عاشق و رند و نظر بازم و می گویم فاش
تا بدانی که به چندین هنر آراسته ام
شرمم از خرقۀ آلودۀ خود می آید
که برد وصله به صد شعبده پیراسته ام
خوش بسوز از غمش ای شمع که اینک من نیز
هم بدین کار کمر بسته و برخاسته ام
با چنین حیرتم از دست بشد صرفۀ کار
در غم افزوده ام آنچ از دل و جان کاسته ام
به خنجر گر در آرن دیدگانم به آتش گر بسوزند استخوانم
اگر بر ناخون من نی یکوبند نگیرم دل ز یار مهربانم
مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم
هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم
صفای خلوت خاطر از آن شمع چو گل جویم
فروغ چشم و نور دل از آن ماه ختن دارم
به کام و آرزوی دل چو دارم خلوتی حاصل
چه فکر از خبث بدگویان میان انجمن دارم
مرا در خانه سروی هست کاندر سایۀ قدش
فراغ از سرو بستانی و شمشاد چمن دارم
گرم صد لشکر از خوبان به قصد دل کمین سازند
بحمدالله و المنه ، بتی لشکر شکن دارم
سزد کز خاتم لعلش زنم لاف سلیمانی
چو اسم اعظمم باشد چه باک از اهرمن دارم
الا ای پیر فرزانه مکن عیبم ز میخانه
که من در ترک پیمانه دلی پیمان شکن دارم
خدا را ای رقیب امشب زمانی دیده بر هم نه
که من با لعل خاموشش نهانی صد سخن دارم
چو در گلزرا اقبالش خرامانم بحمدالله
نه میل لاله و نه نسرین نه برگ نسترن دارم
دلم دور است و احوالش ندانم کسی خواهم که پیغامش رسانم
خداوندا ز مرگم مهلتی ده که دیداری به دیدارش رسانم
من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم
لطفها می کنی ای خاک درت تاج سرم
دلبرا بنده نوازیت که آموخت بگو
که من این ظن به رقیبان تو هرگز نبرم
همتم بدرقۀ راه کن ای طایر قدس
که درازست ره مقصد و من نوسفرم
ای نسیم سحری بندگی من برسان
که فراموش نکن وقت دعای سحرم
خرم آن روز کزین مرحله بربندم بار
وز سر کوی تو پرسند رفیقان خبرم
حافظا شاید اگر در طلب گوهر وصل
دیده دریا کنم از اشک و در او غوطه خورم
پایۀ نظم بلند است و جهانگیر بگو
تا کند پادشه بحر دهان پر گهرم
به صحرا بنگرم صحرا تو بینم به دریا بنگرم دریا تو بینم
به هر جا بنگرم کوه و در و دشت نشان از قامت رعنا تو بینم
در خرابات مغان نور خدا می بینم
این عجب بین که چه نوری ز کجا می بینم
جلوه بر من مفروش ای ملک الحاج که تو
خانه می بینی و من خانه خدا می بینم
خواهم هز زلف بتان نافه گشایی کردن
فکر دور است همانا که خطا می بینم
سوز دل ، اشک روان ، نالۀ شب
این همه از نظر لطف شما می بینم
هر دم از روی تو نقشی زندم راه خیال
با که گویم که در این پرده چه ها می بینم
کس ندیدست ز مشک ختن و نافۀ چین
آنچه من هر سحر از باد صبا می بینم
دوستان ، عیب نظر بازی حافظ مکنید
که من او را ز محبان شما می بینم
سر کوه بلند چندان نشینم که لاله سر در آرد ، من بچینم
چو لاله بی وفا سر بر نیارد به عهد بی وفایان چون نشینم
خرم آن روز کزین منزل ویران بروم
راحت جان طلبم و ز پی جانان بروم
گرچه دانم که به جایی نبرد راه غریب
من ببوی سر آن زلف پریشان بروم
دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت
رخت بر بندم و تا ملک سلیمان بروم
چون صبا با تن بیمار و دل بی طاقت
به هواداری آن سرو خرامان بروم
در ره او چو قلم گر به سرم باید رفت
با دل زخم کش و دیدۀ گریان بروم
نذر کردم گر از این غم به در آیم روزی
تا در میکده شادان و غزل خوان بروم
به هواداری او ذره صفت رقص کنان
تا لب چشمۀ خورشید درخشان بروم
تازیان را غم احوال گرانباران نیست
پارسایان مددی تا خوش و آسان بروم
ور چو حافظ ز بیابان نبرم ره بیرون
همره کوکبۀ آصف دوران بروم
خوش آن ساعت که دیدار تو بینم کمند عنبرین تار تو بینم
نبیند خرمی هرگز دل من مگر آندم که رخسار تو بینم
آنکه پامال جفا کرد چو خاک راهم
خاک می بوسم و عذر قدمش می خواهم
من نه آنم که ز جور تو بنالم حاشا
بندۀ معتقد و چاکر دولتخواهم
بسته ام در خم گیسوی تو امید دراز
آن مبادا که کند دست طلب کوتاهم
ذرۀ خاکم و در کوی تؤام جای خوشست
تریم ای دوست که بادی ببرد ناگاهم
پیر میخانه سحر جام جهان بینم داد
واندر آن آینه از حسن تو کرد آگاهم
صوفی صومعۀ عالم قدسم لیکن
حالیا دیر مغانست حوالتگاهم
با من راه نشین خیز و سوی میکده آی
تا در آن حلقه ببینی که چه صاحب جامم
مست بگذشتی و از حافظت اندیشه نبود
آه اگر دامن حسن تو بگیرد آهم
خوشم آمد که سحر خسرو خاور می گفت
با همه پادشهی بندۀ توران شاهم
الهی دشمنت را خسته بینم به سینش خنجری تا دسته بینم
سر شب آیم احوالش بپرسم سحر آیم مزارش بسته بینم
دردم از یارست و درمان نیز هم
دل فدای او شد و جان نیز هم
این که می گویند آن خوشتر ز حسن
یار ما این دارد و آن نیز هم
یاد باد آنکو به قصد خون ما
عهد را بشکست و پیمان نیز هم
دوستان در پرده می گویم سخن
گفته خواهد شد به دستان نیز هم
چون سر آمد دولت شبهای وصل
بگذرد ایام هجران نیز هم
هر دو عالم یک فروغ روی اوست
گفتمت پیدا و پنهان نیز هم
اعتمادی نیست بر کار جهان
بلکه بر گردون گردان نیز هم
عاشق از قاضی نترسد می بیار
بلکه از یرغوی دیوان نیز هم
ندانم من که سرگردان چرایم گهی گریان گهی نالان چرایم
همه درمانشان بی درد دارند ندانم من که بی درمان چرایم
ما بدین در نه پی چشمت و جاه آمده ایم
از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم
رهرو منزل عشقیم و ز سرحد عدم
تا به اقلیم وجود این همه راه آمده ایم
سبزۀ خط تو دیدیم و ز بستان بهشت
به طلب کاری این مهر گیاه آمده ایم
با چنین گنج که شد خازن او روح امین
به گدایی به در خانۀ شاه آمده ایم
لنگر حلم تو ای کشتی توفیق کجاست
که در این بحر کرم غرق گناه آمده ایم
آب رو می رود ای ابر خطا پوش ببار
که به دیوان عمل نامه سیاه امده ایم
عزیزان ما گرفتا دو دردیم یکی بد نقشی و دیگر که فردیم
نصیب ما بنه که ما تو بینیم جمالت یک نظر نادیده مردیم
ما زیاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه ما پنداشتیم
تا درخت دوستی بر کی دهد
حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم
گفت و گو آیین درویشی نبود
ورنه با تو ماجراها داشتیم
شیوۀ چشمت فریب جنگ داشت
ما غلط کردیم و صلح انگاشتیم
گلبن حسنت نه خود شد دلفروز
ما دم همت بر او بگماشتیم
نکته ها رفت و شکایت کس نکرد
جانب حرمت فرو مگذاشتیم
بیا تا بردباری پیشه سازیم بیا تا پای دل از گل بر آریم
بیا تا بردباری پیشه آریم بیا تا تخم نیکویی بکاریم
در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش
این داغ که ما بر دل دیوانه نهادیم
سلطان ازل گنج غم عشق به ما داد
تا روی در این منزل ویرانه نهادیم
در دل ندهم ره پس از این مهر بتان را
مهر لب او بر در این خانه نهادیم
در خرقه از این بیش منافق نتوان بود
بنیاد از این شیوۀ رندانه نهادیم
چون می رود این کشتی سرگشته که آخر
جان در سر آن گوهر یکدانه نهادیم
المنة لله که چو ما بی دل و دین بود
آن را که لقب عاقل و فرزانه نهادیم
برندم همچو یوسف گر به زندان و یا نالم ز غم چون مستمندان
اگر صد باغبان خصمی نماید مدام آیم به گلزار تو خندان
بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم
اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد
من و ساقی به هم تازیم و بنیادش براندازیم
شراب ارغوانی را گلاب اندر قدح ریزیم
نسیم عطرگردان را شکر در مجمر اندازیم
چو در دست است رودی خوش بزن مطرب سرودی خوش
که دست افشان غزل خوانیم و پا کوبان سراندازیم
صبا خاک وجود ما بدان عالی جناب انداز
بود کان شاه خوبان را نظر بر منظر اندازیم
یکی از عقل می لافد یکی طامات می بافد
بیا کاین داوری ها را به پیش داور اندازیم
بهشت عدن اگر خواهی بیا با ما به میخانه
که از پای خمت روزی به حوض کوثر اندازیم
سخن دانی و خوشخوانی نمی ورزند در شیراز
بیا حافظ که تا خود را به ملکی دیگر اندازیم
دلم تنگ است ندانم صبر کردن ز دلتنگی بوم راضی به مردن
ز شرم موی تو من در حجابم ندانم عرض حالم با تو کردن
غلام چشم آن ترکم که در خواب خوش مستی
نگارین گلشنش رویست و مشکین سایبان ابرو
هلالی شد تنم زین غم که با طغرای ابرویش
که باشد مه که بنماید ز طاق آسمان ابرو
رقیبان غافل و ما را از آن چشم و جبین هر دم
هزاران گونه پیغام است و حاجب در میان ابرو
روان گوشه گیران را جبینش طرفه گلزاریست
که بر طرف سمن زارش همی گردد چمان ابرو
دگر حور و پری را کس نگوید با چنین حسنی
که این را اینچنین چشم است و آنرا آن چنان ابرو
تو کافر دل نمی بندی نقاب زلف و می ترسم
که محرابم بگرداند خم آن دل ستان ابرو
اگر چه مرغ زیرک بود حافظ در هواداری
به تیر غمزه صیدش کرد چشم آن کمان ابرو
الهی آتش عشقم به جان زن شرر زان شعله بر استخوان زن
چو شمعم بر فروز از آتش عشق بر آن آتش دلم پروانه سان زن
لبش می بوسم و در می کشم می
به آب زندگانی برده ام پی
نه رازش می توانم گفت با کس
نه کس را می توانم دید با وی
لبش می بوسد و خون می خورد جام
رخش می بیند و گل می کند خوی
بده جام می و از جم مکن یاد
که می داند که جم کی بود و کی کی ؟
بزن در پرده چنگ ای ماه مطرب
رگش بخراش تا بخروشم از وی
گل از خلوت به باغ آورد مسند
بساط زهد همچون غنچه کن طی
چو چشمش مست را مخمور مگذار
به یاد لعلش ای ساقی بده می
نجوید جان از آن قالب جدایی
که باشد خون جامش در رگ و پی
اگر دستم رسد بر چرخ گردون از او پرسم که این چونست و آن چون
یکی را داده ای صد گونه نعمت یکی را قرص جو آلوده در خون
مخمور جام عشقم ساقی بده شرابی
پر کن قدح که بی می ، مجلس ندارد آبی
وصف رخ چو ماهش در پرده راست ناید
مطرب بزن نوایی ، ساقی بده شرابی
شد حلقه قامت من تا بعد از این رقیبت
زین در دگر نراند ما را به هیچ بابی
در انتظار رویت ما و امیدواری
در عشوۀ وصالت ما و خیال و خوابی
مخمور آن دو چشمم آیا کجاست جامی
بیمار آن دو لعلم آخر کم از جوابی
بیا جانا نهال کشته ام بین تن در خاک و خون آغشته ام بین
تماشای دل سرگشته ام کن بیا و طالع برگشته ام بین
با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی
تا بی خبر بمیرد در درد خود پرستی
عاشق شو ارنه روزی کار جهان سر آید
ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی
دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانم
با کافران چه کارت گر بت نمی پرستی
سلطان من خدا را زلفت شکست ما را
تا کی کند سیاهی چندین دراز دستی
در گوشۀ سلامت مستور چون توان بود
تا نرگس تو با ما گوید رموز مستی
آن روز دیده بودم این فتنه ها که برخاست
کز سرکشی زمانی با ما نمی نشستی
به والله که جانانم تویی تو به سلطان عرب جانم تویی تو
نمی دانم که چونم یا که چندم همی دانم که درمانم تویی تو
هزار جهد بکردم که یار من باشی
مرادبخش دل بی قرار من باشی
چراغ دیدۀ شب زنده دار من گردی
انیس خاطر امیدوار من باشی
چو خسروان ملاحت به بندگان نازند
تو در میانه خداوندگار من باشی
از آن عقیق که خونین دلم ز عشوۀ او
اگر کنم گله غم گسار من باشی
در آن چمن که بتان دست عاشقان گیرند
گرت ز دست بر آید نگار من باشی
شبی به کلبۀ احزان عاشقان آیی
دمی انیس دل سوگوار من باشی
شود غزالۀ خورشید صید لاغر من
گر آهویی چو تو یکدم شکار من باشی
سه بوسه کز دو لبت کرده وظیفۀ من
اگر ادا نکنی قرض دار من باشی
من این مراد بینم به خود که نیم شبی
بجای اشک روان در کنار من باشی
از آن روزی که ما را آفریدی به غیر از معصیت از ما چه دیدی
خداوندا به حق هشت و چارت ز من بگذر شتر دیدی ندیدی
که برد به نزد شاهان ز من گدا پیامی
که به کوی می فروشان دو هزار جم به جامی
شده ام خراب و بدنام و هنوز امیدوارم
که به همت عزیزان برسم به نیک نامی
تو که کیمیا فروشی نظری به قلب ما کن
که بضاعتی نداریم و فکنده ایم دامی
عجب از وفای جانان که عنایتی نفرمود
نه به نامۀ پیامی نه بخ خامۀ سلامی
اگر این شراب خام است اگر آن حریف پخته
به هزار بهتر ز هزار پخته خامی
ز رهم میفکن ای شیخ به دانه های تسبیح
که چو مرغ زیرک افتد نفتد به هیچ دامی
سر خدمت تو دارم بخرم به لطف و مفروش
که چو بنده کمتر افتد به مبارکی غلامی
به کجا برم شکایت به که گویم این حکایت
که لبت حیات ما بود و نداشتی دوامی
بپشای تیر مژگان و بریز خون حافظ
که چنان کشنده ای را نکند کس انتقامی
نگارینا دل و جانم تو داری همه پیدا و پنهانم تو داری
نمی دانم که این درد از که دارم همین دانم که درمانم تو داری
گفتند خلایق که تویی یوسف ثانی
چون نیک بدیدم به حقیقت به از آنی
شیرین تر از انی به شکر خنده که گویم
ای خسرو خوبان که تو شیرین زمانی
تشبیه دهانت نتوان کرد به غنچه
هرگز نبود غنچه بدین تنگ دهانی
صد بار بگفتی که دهم زان دهنت کام
چون سوسن آزاده چرا جمله زبانی ؟
گویی بدهم کامت و جانت بستانم
ترسم ندهی کامم و جانم بستانی
چشم تو خدنگ از سپر جان گذراند
بیمار که دیدست بدین سخت کمانی ؟
امان از اختر شوریدۀ من فغان از بخت برگردیدۀ من
فلک از کینه ورزی کی گذارد رود خون از دل غمدیدۀ من
ای که در کشتن ما هیچ مدارا نکنی
سود و سرمایه بسوزی و محابا نکنی
دردمندان بلا زهر هلاهل دارند
قصد این قوم خطا باشد هان تا نکنی
رنج ما را که توان برد به یک گوشۀ چشم
شرط انصاف نباشد که مداوا نکنی
دیدۀ ما چو به امید تو دریاست چرا
به تفرج گذری بر لب دریا نکنی
نقل هر جور که از خلق کریمت کردند
قول صاحب غرضان است تو آنها نکنی
بر تو گر جلوه کند شاهد ما ای زاهد
از خدا جز می و معشوق تمنا نکنی
حافظا سجده به ابروی چو محرابش بر
که دعایی ز سر صدق جز آنجا نکنی
به دل چون یادم از بوم . بر آید سرشکم بیخود از چشم تر آید
از آن ترسم من برگشته دوران که عمرم در غریبی بر سر آید
ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
دل بی تو به جان امد وقت است که باز آیی
دایم گل این بستان شاداب نمی ماند
دریاب ضعیفان را در وقت توانایی
دیشب گلۀ زلفش با باد همی کردم
گفتا غلطی بگذر زین فکرت سودایی
صد باد صبا اینجا با سلسله می رقصند
این است حریف ای دل تا باد نه پیمایی
مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد
کز دست بخواهد شد پایاب شکیبایی
یا رب به که شاید گفت این نکته که در عالم
رخساره به کس ننمود آن شاهد هر جایی
ساقی چمن گل را بی روی تو رنگی نیست
شمشاد خرامان کن تا باغ بیارایی
ای درد توأم درمان در بستر ناکامی
وی یاد توأم مونس در گوشۀ تنهایی
در دایرۀ قسمت ما نقطۀ تسلیمیم
لطف آنچه تو اندیشی حم آنچه تو فرمایی
فکر خود و رأی خود در عالم رندی نیست
کفرست در این مذهب خودبینی و خودرایی
زین دایرۀ مینا خونین جگرم می ده
تا حل کنم این مشکل در ساغر مینایی
حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آمد
شادیت مبارک باد ای عاشق شیدایی
نسیمی کز بن آن کاگل آید مرا خوشتر ز بوی سنبل آید
چو شب گیرم خیالت را در آغوش سحر از بسترم بوی گل آید
ای دل گر از ان چاره ز نخدان به در آیی
هر جا که روی زود پشیمان به در آیی
هش دار که گر وسوسۀ عقل کنی گوش
آدم صفت از روضۀ رضوان به در ایی
شاید که با آبی فلکت دست نگیرد
گر تشنۀ لب از چشمۀ حیوان به در آیی
جان می دهم از حسرت دیدار تو چون صبح
باشد که چو خورشید درخشان به در آیی
چندان چو صبا بر تو گمارم دم همت
کز غنچه چو گل خرم و خندان به در آیی
در تیره شب هجر تو جانم به لب آمد
وقت است که همچون مه تابان به در آیی
بر رهگذرت بسته ام از دیده دو صد جوی
تا بو که تو چون سرو خرامان به در آیی
کجا هست جای تو ای یار دلخواه که تا من بسپرم آن جایگه راه
همه جا جای تو ، من کور باطن غلط کردم غلط ، استغفرالله
شمه از داستان عشق شور انگیز ماست
این حکایتها که از فرهاد و شیرین کرده اند
هیچ مژگان دراز و عشوۀ جادو نکرد
آنچه آن زلف دراز و خال مشکین کرده اند
ساقیا می ده که با حکم ازل تدبیر نیست
قابل تغییر نبود آنچه تعیین کرده اند
در سفالین کاسۀ رندان به خواری منگرید
کاین حریفان خدمت جام جهان بین کرده اند
نکهت جانبخش دارد خاک کوی دلبران
عارفان آنجا مشام عقل مشکین کرده اند
ساقیا دیوانه چون من کجا در بر کشد
دختر رز را که نقد عقل کابین کرده اند
خاکیان بی بهره اند از جرعۀ کأس الکرام
این تطاول بین که با عشاق مسکین کرده اند
شهپر زاغ و زغن زیبای صید و قید نیست
این کرامت همره شهباز و شاهین کرده اند
غم درد دل من بی حسابست خدا داند که مرغ دل کباب است
بنازم دست و بازوی تو جلاد اگر قتلم کنی ، والله ثواب است
بر سر بازار جانبازان منادی می زنند
بشنوید ای ساکنان کوی رندی بشنوید
دختر رز چند روزی شد که از ما گم شدست
رفت تا گیرد سر خود هان و هان حاضر شوید
جامه دارد ز لعل و نیم تاجی از حباب
عقل و دانش برد و شد تا ایمن از روی نغنوید
هر که آن تلخم دهد حلوا بها جانش دهم
ور بود پوشیده و پنهان به د.زخ در روید
دختری شبگرد تند تلخ گلرنگ است و مست
گر بیابیدش به سوی خانۀ حافظ برید
غم عشقت ز گنج رایگان به وصال تو ز عمر رایگان به
کفی از خاک کویت در حقیقت خدا داند که از کون و مکان به
به دنیا من نبینم کام بی تو به دست هرگز نگیرم جام بی تو
بلرزم روز و شب چون بید مجنون ندارم یک نفس آرام بی تو
دلی دارم چو مرغ پا شکسته چو کشتی بر لب دریا نشسته
همه گویند طاهر تار بنواز صدا چون می دهد تار شکسته ؟
سرم چون گوی در میدان بگردد دلم نز عهد و نز پیمان بگردد
اگر دوران به نامردان بماند نشینم تا دگر دوران بگردد
مرا عشقت ز جان آذر بر آرد ز پیکر مشت خاکستر بر آرد
نهال عشقت از دل گر ببرند هزاران شاخ هر سو سر بر آرد
هر آن دلبر که چشم مست دارد هزاران چون منی پابست دارد
میان عاشقان آن ماه سیما چو شعر من بلند و پست دارد
عزیزان موسم جوش بهار است چمن پر سبزه ، صحرا لاله زار است
در این موصم دمی فرصت غنیمت که دنیای و نی بی اعتبار است
سرم بالین ، تنم بستر ندارد بجز شور غمت در سر نداد
نهد دور از تو هرکس سر به بالین الهی سر ز بالین بر ندارد
مرا ای دلبر من با تو کار است وگرنه در جهان بسیار یار است
کجا پروای چون من سوته داری چو من بلبل به گلزارت هزار است
دل ار مهرت نورزد بر چه ارزد نخواهم دل که مهر تو نورزد
گریبان هر که از دستت کند چاک به یک عالم گریبان وا بیرزد
درخت غم به جانم کرده ریشه به درگاه خدا نالم همیشه
عزیزان قدر یکدیگر بدانید اجل سنگ است و آدم مثل شیشه
الهی سوز عشقم بیشتر کن دل ریشم ز دردش ریشتر کن
از این غم گر دمی فارغ نشینم به جانم صد هزاران نیش تر کن
بی تو یکدم دلم خرم نماند دگر روی تو بینم غم نماند
اگر درد دلم قسمت نمایند دل بی درد در عالم نماند
تو که خورشید اوج و دلربایی چنین بی رحم و سنگدل چرایی
به اول آن همه مهر و محبت به آخر راه و رسم بی وفایی
عزیزا مردی از نامرد نیاید فغان و ناله از بی درد نیاید
حقیقت بشنو از پور فریدون که شعله از تنور سرد نیاید
عزیزان از غم و درد و جدایی به چشمانم نمانده روشنایی
گرفتارم به دام غربت و درد نه یار و همدمی نه آشنایی
من هر شام و سحر گویم به کوئی که جاری گردد از هر گوشه جویی
من بیچاره اندر باغ وصلت هر آنچه لاله کارم خار روئی
اگر دردم یکی بودی چه بودی اگر غم اندکی بودی چه بودی
به بالینم حبیبی یا طبیبی از این هر دو یکی بودی چه بودی