تبليغاتX
جانسوز
آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند .......... آیا شود که گوشۀ چشمی به ما کنند !

 ­به کرم سبز بیندیش . بیشتر زندگی اش را روی زمین می گذراند ، به پرندگان حسد می ورزد و از سرنوشت و شکل کالبدش خشمگین است .

می اندیشد : من منفورترین موجوداتم ؛ زشت ، کریه ، و محکوم به خزیدن به روی زمین .

اما یک روز ، مادر طبیعت از کرم می خواهد پیله ای بتند . کرم یکه می خورد ... پیش از آن هرگز پیله نساخته . گمان می کند باید گور خود را بسازد ، و آمادۀ مرگ می شود . هرچند از زندگی خود تا آن لحظه ناخشنود است ، به خدا شکوه می برد : خدایا ، درست زمانی که سرانجام به همه چیز عادت کردم ، اندک چیزی را هم که دارم ، از من می گیری .

خود را نومیدانه در پیله حبس می کند و منتظر پایان می ماند . چند روز بعد ، در می یابد که به پروانه ای زیبا تبدیل شده . می تواند به آسمان پرواز کند و بسیار تحسین اش کنند . از معنای زندگی و برنامه های خدا شگفت زده است .

 

 

­ مریدی نزد استادش رفت و گفت : سالها در جستجوی روشنیدگی بوده ام . احساس می کنم به او نزدیک شده ام . باید گام بعدی را بدانم .

استاد گفت : زندگی ات را چطور می گذرانی ؟

- هنوز گذران زندگی را نیاموخته ام ؛ والیدینم کمکم می کنند . اما این فقط یک موضوع فرعی است .

استاد گفت : قدم بعدی تو این است که نیم دقیقه ، راست به خورشید بنگری . و مرید اطاعت کرد .

پس از نیم دقیقه ، استاد از او خواست منظرۀ پیرامونشان را توصیف کند .

مرد پاسخ داد : نمی بینم . آفتاب چشمهایم را خیره کرده .

- انسانی که تنها نور را می جوید و در این راه مسئولیت هایش را وا می گذارد ، هرگز به روشنیدگی نمی رسد . و کسی که چشم های خود را خیره به خورشید نگه دارد ، سرانجام کور می شود .

واین تو ضیح استاد بود .

 

 

­ استاد می گوید : وقتی به طریق روح خویش می رسی ، دری را می یابی که عبارتی بر آن مکتوب است . به نزد من برگرد و آن عبارت را بگو .

مرید جسم و روحش را وقف جست و جو می کند ، و یک روز به آن در می رسد و به نزد مرادش باز می گردد .

می گوید : نوشته شده بود : غیر ممکن است .

استاد می پرسد : تین جمله روی دیوار بود یا در ؟

مرید پاسخ می دهد : روی در .

- خوب پس دستگیره را بگیر و در را باز کن .

مرید اطاعت کرد . از آن جا که جمله روی در نقش شده بود ، وقتی در به کنار رفت ، آن جمله هم کنار رفت . در کاملاً گشوده شده بود ، مرید دیگر آن عبارت را نمی دید ... و به راه خود ادامه داد .

 

 

­ بیماری 32 ساله به سراغ ریچارد کرولی درمانگر رفت .

شکایتش این بود : نمی توانم جلو مکیدن انگشت شصتم را بگیرم .

کرولی گفت : چندان نگران نباش ، اما هر روز یک انگشت متفاوت را بمک .

بیمار سعی کرد طبق دستور او عمل کند . اما هر بار دستش را به دهانش نزدیک می کرد ، ناچار می شد آگاهانه انگشت آن روز را انتخاب کند . هنوز هفته تمام نشده بود که آن عادت از بین رفت .

ریچارد کرولی می گوید : وقتی عادتی پدید می آید ، مبارزه با آن دشوار است . اما هنگامی که همین عادت ما را مجبور کند رفتار جدیدی در پیش گیریم ، تصمیم های جدید و انتخاب های جدیدی انجام دهیم ، آگاه می شویم که این عادت به زحمتش نمی ارزد .

 

 

­ زاهد پیری به بارگاه قدرتمندترین پادشاه دوران دعوت شد .

پادشاه گفت : به مرد مقدسی که با اندک چیزی راضی می شود ، غبطه می برم .

زاهد پاسخ داد : اعلی حضرتا ، من به شما غبطه می برم که زودتر از من راضی می شوید .

پادشاه با آزردگی گفت : منظورت چیست ؟ تمام این سرزمسن ازآن من است .

زاهد گفت : دقیقاً . من آهنگ کرات را دارم ، رودها و کوهسارهای سراسر جهان را دارم . ماه و خورشید را دارم ، چون در روان خود ، خدا را دارم . اما اعلی حضرتا ، شما فقط همین قلمرو را دارید .

 

 

­ دانشمندی بنام راجر پمروز با دوستانش قدم می زد و با هیجان صحبت می کرد . تنها هنگام عبور از خیابان ساکت شد .

بعدها گفت : یادم می آید وقتی از خیابان می گذشتم ، فکری باور نکردنی به ذهنم خطور کرد . اما همین که به سوی آن خیابان رسیدیم ، صحبت خود را دوباره از سر گرفتیم و دیگر انچه را که چند ثانیه پیش به ذهنم رسیده بود ، به یاد نیاوردم .

همان روز عصر ، احساس سرخوشی ای به پمروز دست داد که دلیل آن را نمی فهمید .

می گفت : احساس می کردم رازی بر من آشکار شده . تصمیم گرفت تمام دقایق آن روز را مرور کند ، و وقتی لحظۀ عبورش از خیابان را به یاد آورد ، آن فکر به ذهنش بازگشت . این بار یادداشتش کرد .

فرضیۀ سیاهچاله ها بود ؛ فرضبه ای انقلابی در فیزیک نوین . و تنها به این دلیل دوباره به ذهن پمروز خطور کرد که توانست سکوتی را به یاد آورد که همۀ ما همواره هنگام عبو از خیابان دچارش می شویم .

 

 

­ آنتون قدیس در صحرا می زیست . مرد جوانی به نزدش آمد : پدر ، هرچه را که داشتم ، فروختم و پولش را به فقرا بخشیدم . تنها چند چیز را نگه داشتم که در اینجا به من امکان بقا می داد . مایلم راه رستگاری را به من نشان دهید .

آنتون قدیس از جوانک خواست همان چند چیزی را هم که نگه داشته بود ، بفروشد و با پولش از شهر کمی گوشت بخرد و موقع بازگشت ، گوشت را به بدنش ببندد .

مرد جوان طبق دستور عمل کرد . هنگام بازگشت ، سگها و بازهای گرسنۀ آن تکه گوشت ، به او حمله کردند .

به پدر روحانی گفت : من برگشتم ! و بدن زخمی و لباسهای پاره پاره اش را نشان داد .

قدیس گفت : آنانی که به راه نوینی گام می گذارند و می خواهند اندکی از زندگی پیشین خود را نگه دارند ، سرانجام مجروح گذشتۀ خود خواهند شد .

 

 

­ یک روز صبح بودا در میان مریدانش نشسته بود که مردی به آنها نزدیک شد .

پرسید : خدا وجود دارد ؟

بودا پاسخ داد : بله ، خدا وجود دارد .

پس از ناهار مرد دیگری ظاهر شد .

پرسید : خدا وجود دارد ؟

بودا پاسخ داد : نه ، خدا وجود ندارد .

عصر همان روز مرد سومی همین پرسش را از بودا کرد ، و پاسخ بودا این بود :

- باید خودت تصمیم بگیری .

یکی از مریدان گفت : استاد ، این نابخردانه است . چگونه ممکن است به یک پرسش سه پاسخ متفاوت بدهید ؟

یگانۀ روشنیده پاسخ داد : چون اشخاصی متفاوت بودند . هر کس به شیوۀ خود به خداوند نزدیک می شود ؛ برخی با قطعیت ، برخی با انکار ، و برخی با تردید .

 

 

­ استاد می گوید : اگر باید بگریید ، همچون کودکی بگریید .

زمانی کودک بودید ، و یکی از نخستین چیزهایی که در زندگی آموختید ، گریستن بود ، چون گریستن بخشی از زندگی است . هرگز از یاد مبرید که آزادید ، و نشان دادن احساساتتان شرم آور نیست .

فریاد بزنید ، با صدای بلند هق هق کنید ، هر چقدر مایلید ، سرو صدا کنید . چون کودکان این گونه می گریند ، و آنان سریع ترین راه آرامش بخشیدن به قلبشان را می شناشند .

هرگز متوجه شده اید که کودکان چطور از گریستن دست می کشند ؟ از گریستن دست می کشند ، چون چیزی حواسشان را منحرف می کند . چیزی آنها را به سوی ماجرای بعدی فرا می خواند .

کودکان خیلی سریع دست از گریستن می کشند .

و برای شما نیز این گونه خواهد بود . تنها اگر همچون کودکان بگریید .

 

 

­ آرتو روبنشتاین ، پیانو نواز مشهور ، برای صرف ناهار در رستوران درجه یکی در نیویورک دیر کرده بود . دوستانش کم کم نگران می شدند ، اما روبنشتاین سرانجام ظاهر شد ، با یک موبور تماشایی ، که ثلث سن وسال او را داشت . هر چند به ارزان خری معروف بود ، گرانترین غذا و نادرترین و بهترین باده را سفارش داد و دوستانش را به حیرت آورد . پس از ناهار لبخند زنان صورت حساب را پرداخت کرد و گفت :

- می بینم همه تان تعجب کرده اید . اما امروز به سراغ وکیلم رفتم تا وصیت نامه ام را تنظیم کنم . پول زیادی برای دخترم و خویشاوندانم گذاشتم و سخاوتمندانه به مؤسسات خیریه هم کمک کردم . اما ناگهان متوجه شدم که خودم را در وصیت نامه نگنجانده ام ؛ همه چیز به دیگران می رسید .

بنابراین تصمیم گرفتم با خودم سخاوتمندانه تر رفتار کنم .

 

 

­ یک روز صبح ، مریدی با استادش در دشت قدم می زد . مرید می پرسید کدام رژیم غذایی برای منزه سازی روح لازم است ؟ هرچند استادش همواره تأکید داشت که تمامی غذاها مقدس اند ، مرید باور نمی کرد .

مرید گفت : باید غذایی باشد که ما را به خدا نزدیکتر کند .

استاد گفت : خوب ، شاید حق با تو باشد . مثلاً آن قارچها ... آنجا ...

مرید به هیجان آمد و فکر کرد این قارچها او را منزه می کنند و به خلصه می برند . اما همین که خم شد تا یکی بچیند ، فریادی کشید و وحشت زده گفت :

- این ها که سمی اند ! اگر یکی از آنها را می خوردم ، بی درنگ می مردم .

استاد گفت : خوب ، من هیچ غذای دیگری نمی شناسم که تو را با این سرعت نزد خدا ببرد .

 

 

­ یک مربی حیوانات سیرک ، می تواند با نیرنگ بسیار ساده ای بر فیل ها غلبه کند : وقتی فیل هنوز کودک است ، یک پایش را به تنۀ درختی می بندد . بچه فیل ، هرچه هم که تقلا کند ، نمی تواند خودش را آزاد کند . اندک اندک به این تصور عادت می کند که تنۀ درخت از او نیرومندتر است .

هنگامی که بزرگ می شود و قدرت شگرفی می یابد ، تنها کافی است یک نفر طنابی دور پای فیل گره بزند و او را به یک نهال ببندد . فیل تلاشی برای آزاد کردن خودش نمی کند .

همچون فیل ها ، پاهای ما نیز اغلب اسیر بندهای شکننده ای اند . اما از آنجا که هنگام کودکی به قدرت تنۀ درخت عادت کرده ایم ، شهامت مبارزه را نداریم . بی آنکه بفهمیم تنها یک عمل متوهرانۀ ساده برای دست یافتن ما به آزادی کافی است .

 

 

­ استاد می گوید :

جست و جوی توضیحات دربارۀ خداوند هیچ چیز را برای شما آشکار نمی سازد .می توانید به واژه های زیبا گوش دهید ، اما آنها در اصل خالی اند . درست همان طور که می توانید یک دائرﺓالمعرف دربارۀ عشق بخوانید و عشق ورزیدن را نیاموزید .

هیچ کس هرگز ثابت نخواهد کرد که خدا وجود دارد . در زندگی ، برخی از چیزها را فقط باید تجربه کرد ... و هرگز توضیحی دربارۀ آنها ارائه نداد .

عشق چنین چیزی است . خداوند نیز – که عشق است – چنین چیزی است . ایمان یک تجربۀ دوران کودکی است ، به همان معنای جاودانی که که عیسی به ما آموخت : " کودکان ملکوت خداوند هستند . "

خداوند هرگز وارد مغز شما نخواهد شد . دری که او استفاده می کند ، قلب شماست .

 

 

­ شوپنهاور ، فیلسوف آلمانی ، در جست و جوی پاسخ پرسش هایی که آزارش می دادند ، در خیابانی در شهر درسدن قدم می زد . هنگام عبور از کنار یک باغ ، تصمیم گرفت بنشیند و گل ها را تماشا کند .

یکی از ساکنان آن حوالی رفتار غریب فیلسوف را دید و پلیس را خبر کرد . چند دقیقه بعد ، یک افسر پلیس به شوپنهاور نزذیک شد و بی ادبانه پرسید : تو کی هستی ؟!

شوپنهاور سراپای پلیس را برانداز کرد و گفت : اگر بتوانی در یافتن پاسخ این سؤال به من کمک کنی ، تا ابد مرهون تو می شوم .

 

 

­ شیطانی به شیطان دیگر گفت : به آن مرد مقدس متواضع نگاه کن که در جاده راه می رود . در این فکرم که به سراغش بروم و روحش را در اختیار بگیرم .

رفیقش گفت : به حرفت گوش نمی دهد ، تنها به چیزهای مقدس می اندیشد .

اما شیطان ، به همان روش مشتاق و متعصب همیشگی اش ، خود را به شکل ملک مقرب جبرائیل در آورد و در برابر مرد ظاهر شد .

گفت : آمده ام به تو کمک کنم .

مرد مقدس گفت : باید مرا با شخص دیگری اشتباه گرفته باشی . من در زندگی ام کاری نکرده ام که سزاوار توجه یک فرشته باشم . و به راه خو ادامه داد ، بی آنکه هرگز بداند از چه چیزی گریخته است .

 

 

­ استاد می گوید :

اغلب دوست داشتن آسان تر از دوست داشته شدن است .

پذیرفتن کمک و پشتیبانی دیگران را دشوار می یابیم . تلاش های ما برای مستقل جلوه کردن ، دیگران را از فرصت تجلی بخشیدن به عشقشان محروم می کند .

والدین بسیاری به هنگام پیری ، فرزندانشان را از دریافت همان عاطفه و حمایتی که در کودکی دریافت می کردند ، محروم می کنند . بسیاری از همسران ، به هنگام بلا ، خجالت می کشند از همسر خود کمک بخواهند . بدین ترتیب ، آب های عشق نمی گسترند .

باید حرکت محبت آمیز دیگری را بپذیرید . باید بگذارید دیگران به شما کمک کنند ، به شما نیروی حرکت بدهند .

اگر این عشق را با خلوص و فروتنی بپذیرید ، می فهمید که عشق نه دادن است و نه گرفتن ... شراکت است .

 

 

­ مرد پلیدی در آستانۀ مرگ ، کنار دروازۀ دوزخ به فرشته ای بر می خورد .

فرشته به او می گوید : فقط کافی است در زندگی ات یک کار خوب انجام داده باشی ، همان یاری ات می کند .خوب فکر کن .

مرد به یاد می آورد که یک بار ، هنگامی که در جنگلی راه می رفت ، عنکبوتی را سر راهش دید و راهش را کج کرد تا آن را له نکند .

فرشته لبخند می زند و تار عنکبوتی از آسمان فرود می آید ، تا مرد بتواند از راه آن به بهشت صعود کند . گروهی از محکومان دیگر نیز از تار عنکبوت استفاده می کنند و شروع می کنند به بالا رفتن از ان . اما مرد ، از ترس پاره شدن تار ، بسوی آنها بر می گردد و آنها را هل می دهد . در همین لحظه ، تار پاره می شود ، و مرد بار دیگر به دوزخ باز می گردد .

صدای فرشته را می شنود که : افسوس . خود خواهی ات تنها کار نیکی را که انجام داده بودی ، به پلیدی تبدیل کرد .

 

 

­ یکی از راهبان صومعۀ اسکتا مرتکب خطای زشتی شد ، و برادران ، خردمند ترین زاهدان را فرا خواندند تا دربارۀ او داوری کنند .

راهب خردمند مایل نبود بیاید ، اما گروه برادران چنان اصرار داشتند ، که سرانجام موافقت کرد . اما پیش از آن که جایگاه خود را ترک کند ، سطلی را برداشت و در کف آن چند سوراخ ایجاد کرد . بعد آن را پر از ماسه کرد و به سمت صومعه راه افتاد .

کشیش اعظم متوجه سطل شد و پرسید برای چه آن را آورده است .

زاهد گفت : آمده ام تا دربارۀ دیگری داوری کنم . گناهان من ، همچون ماسه های درون این سطل ، پشت سرم روانند . اما از آنجا که به پشت سرم نمی نگرم و نمی توانم گناهانم را ببینم ، می توانم دربارۀ دیگری داوری کنم .

راهبان بی درنگ تصمیم گرفتند جلسۀ محاکمه را ادامه ندهند .

 

 

­ استاد می گوید :

از حالا تا چند صد سال دیگر ، کیهان آنانی را که عقاید از پیش تعیین شده ای دارند ، کنار می گذارد .انرژی زمین باید تجدید شود . عقاید جدید نیازمند فضایند . جسم و روح نیازمند مبارزه های نوینی است . آینده بر در ما می کوبد ، و تمامی عقاید ، بجز آنانی که بر مفروضات از پیش تعیین شده استوارند ، فرصت ظهور خواهند داشت .

آن چه مهم است ، می ماند ؛ آن چه بی فایده است ، ناپدید می شود . اما بگذارید هرکس تنها دربارۀ مفاهیم شخصی خود قضاوت کند . ما قاضیان رؤیاهای دیگران نیستیم .

برای آنکه به طریق خود ایمان داشته باشیم ، لازم نیست ثابت کنیم که طریق دیگران نادرست است . کسی که چنین می پندارد ، به گام های خود نیز ایمان ندارد .

 

 

­ زندگی به یک مسابقۀ عظیم دوچرخه سواری می ماند که هدفش ، زیستن سرنوشت شخصی هر کس است .

در خط آغاز ، همه کنار هم ، و در شور و رفاقت شریکیم . اما هرچه مسابقه ادامه می یابد ، شعف اولیه جایش را به مبارزه می دهد : خستگی ، یکنواختی ، تردید در توانایی خویشتن . متوجه می شویم که برخی دوستانمان حاضر نیستند به مبارزه تن بدهند : هنوز در مسابقه حضور دارند ، اما تنها به خاطر آن که نمی توانند وسط یکک جاده بمانند . این افراد بسیارند . در کنار اتومبیل پشتیبان حرکت می کنند ، با هم صحبت می کنند و وظیفه شان را انجام می دهند .

می بینیم که مدام از آنها دور می شویم ، و بعد ناچار می شویم با تنهایی ، با غافلگیریهای پشت هر پیچ و مشکلات دوچرخه روبه رو شویم . سرانجام از خود می پرسیم آیا ارزشش را دارد ؟

بله ارزشش را دارد . تسلیم نشوید .

 

 

­ جان می گوید : شاید عیسی مسیح چند نفر از حواریانش را به دوزخ فرستاده باشد تا ارواحی را نجات دهند . حتا در دوزخ همه چیز از دست نرفته است .

این عقیده سرگردان را شگفت زده می کند . جان در لوس آنجلس آتش نشان است و امروز روز تعطیلی اوست .

سرگردان می گوید : چطور چنین چیزی می گویی ؟

- چون من همین جا روی زمین به دوزخ رفته ام . به درون ساختمانهایی می روم که در شعله فرو رفته اند ، و آدمهایی را می بینم که از نجات ناامید شده اند ، و بارها زندگی ام را به خطر انداخته ام تا آنها را نجات بدهم . من در این کائنات عظیم ، تنها ذره ای هستم که مجبورم در آتش های بسیاری که در آنها جنگیده ام ، مثل یک قهرمان عمل کنم . اگر من – که هیچم – می توانم چنین کنم ، تصور کن عیسی مسیح چه می توانست بکند ! شک ندارم که برخی از حواریانش به دوزخ نفوذ کرده اند و در آن جا دارند ارواح را نجات می دهند .

 

 

­ زندگی مسأله توصیه کردن یا توصیه گرفتن نیست . اگر به کمک احتیاج داریم ، بهتر است ببینیم دیگران چطور مشکلاتشان را حل می کنند ... یا نمی توانند حل کنند .

فرشتۀ ما همواره حاضر است و اغلب از دهان شخص دیگری برای گفتن چیزی به ما استفاده می کند . اما این توصیه ، اغلب به صورتی تصادفی ، و معمولاً در لحظه ای به ما می رسد که با وجود حضور ذهن ، دل نگرانی های ما مانع از دیدن معجزۀ زندگی می شود .

باید به فرشته مان اجازه دهیم که وقتی لازم می داند ، به روشی که بهتر می داند با ما سخن بگوید .

استاد می گوید :

توصیه فرضیه ای دربارۀ زندگی است ... و عمل زندگی کردن معمولاً کاملاً متفاوت است .

 

 

­ آریستیپوس فیلسوف ، از قدرتش در دربار دیونیزوس مستبد سیراکوز لذت می برد . یک روز یعد از ظهر ، به دیوژن برخورد که داشت برای خود غذایی از عدس می پخت .

آریستیپوس گفت : اگر حاظر بودی به دیونیزوس اظهار ارادت کنی ، مجبور نمی شدی عدس بخوری .

دیوژن پاسخ داد : اگر بلد بودی از عدس لذت ببری ، مجبور نمی شدی به دیونیزوس اظهار ارادت کنی .

استاد می گوید : درست است که هر چیزی بهای خود را دارد ، اما این بها همواره نسبی است . هنگامی که رؤیای خود را دنبال می کنیم ، دیگران تصور می کنند بدبخت و ناشادیم . اما آن چه دیگران می اندیشند مهم نیست . مهم شادی درون قلب ماست .

 

 

­ مردی که در ترکیه زندگی می کرد ، دربارۀ استاد بزرگی شنید که در ایران می زیست . بی درنگ همۀ داراییش را فروخت . با خانواده اش وداع کرد و در جستجوی فرزانگی به راه افتاد .

پس از سالها سرگردانی ، کلبه ای را یافت که استاد بزرگ در آن می زیست . با ترس و احترام در زد .

استاد بزرگ ظاهر شد .

مرد گفت : من اهل ترکیه هستم . تمام این راه را آمده ام تا از شما تنها یک سؤال بپرسم .

پیرمرد تعجب کرد ، اما گفت : بسیار خوب ، می توانی یک سؤال از من بپرسی .

می خواهم پرسش خود را با وضوح تمام مطرح کنم . آیا ممکن است آن را به زبان ترکی بپرسم ؟

مرد خردمند گفت : بله . و همین حالا تنها پرسش تو را پاسخ دادم . اگر چیز دیگری می خواهی بدانی ، از قلبت بپرس . به تو پاسخ می دهد . و در را بست .

 

 

­ یک پادشاه اسپانیایی ، به دودمان خود بسیار می بالید . همچنین مشهور بود که با ضعیفان بی رحم است . یک روز ، با نزدیکان خود در دشتی به نام آراگون راه می رفت که سالها قبل ، پدرش در جنگی در آن کشته شده بود . در آنجا به مرد مقدسی برخوردند که در میان تودۀ عظیمی از استخوانها ، چیزی را جستجو می کرد .

پادشاه پرسید : آن جا چه کار می کنی ؟

مرد مقدس گفت : اعلی حضرتا ، سربلند باشید . هنگامی که شنیدم پادشاه اسپانیا به این جا می آید ، تصمیم گرفتم استخوان های پدرتان را پیدا کنم و به شما بدهم . اما هر چه نگاه می کنم ، نمی توانم پیدایش کنم . مثل استخوانهای کشاورزان ، فقرا ، گداها و یردگان است .

 

 

­ جنگجویی از استادش پرسید : بهترین شمشیرزن کیست ؟

استادش پاسخ داد : به دشت کنار صومعه برو . سنگی آنجاست . به سنگ توهین کن .

شاگرد گفت : اما چرا باید این کار را بکنم ؟ سنگ پاسخ نمی دهد .

استاد گفت : خوب ، پس با شمشیرت به آن حمله کن .

شاگرد پاسخ داد : این کار را هم نمی کنم . شمشیرم می شکند . و اگر با دستهایم به آن حمله کنم ، انگشتانم زخمی می شوند .و هیچ اثری روی سنگ نمی گذارند . من این را نپرسیدم . بهترین شمشیرزن کیست ؟

استاد پاسخ داد : بهترین شمشیرزن به آن سنگ می ماند ، بی آنکه شمشیرش را از غلاف بیرون بکشد ، نشان می دهد که هیچ کس نمی تواند بر او غلبه کند .

 

 

­ استاد می گوید :

دو خدا وجود دارد . خدایی که استادان دانشگاه دربارۀ او به ما می آموزند ، و خدایی که خود به ما می آموزد . خدایی که مردم همیشه درباره اش صحبت می کنند ، و خدایی که خود با ما سخن می گوید . خدایی که هراسیدن از او را آموخته ایم ، و خدایی که از عطوفت با ما سخن می گوید .

دو خدا وجود دارد . خدایی که در بلنداست ، و خدایی که در زندگی روزمرۀ ما حضور دارد . خدایی که از ما می طلبد ، و خدایی که قرض های ما را می بخشد . خدایی که ما را با آتش دوزخ تهدید می کند ، و خدایی که بهترین راه را نشان ما می دهد .

دو خدا وجود دارد . خدایی که ما را زیر بار گناهانمان خرد می کند ، و خدایی که با عشق خوییش ما را آزاد می سازد .

 

 

­ یکبار از میگل آنژ پیکرتراش پرسیدند چطور می تواند چنین آثار زیبایی خلق کند ؟

پاسخ داد : خیلی ساده . وقتی به یک قطعه سنگ مرمر نگاه می کنم ، تندیس را درونش می بینم . تنها کار من این است که آن چه را که به این تندیس تعلق ندارد ، از آن دور کنم .

استاد می گوید : برای هر یک از ما اثر هنری ای وجود دارد که آفریدن آن در سرنوشت ماست . این کانون زندگی ماست ، و هرچه هم سعی کنیم خود را فریب دهیم ، میدانیم برای خوشبختی ما چقدر مهم است . معمولاً این اثر هنری پوشیده از سالها ترس ، احساس گناه و بی تصمیمی است . اما اگر تصمیم بگیریم چیزهایی را که به آن تعلق ندارند از آن دور کنیم ، اگر  نسبت به توانایی خود تردید نداشته باشیم ، می توانیم مأموریتی را که در سرنوشت ماست ، انجام دهیم . این یگانه راه زندگی با افتخار است .

 

 

­ پیرمردی محتضر ، مرد جوانی را به کنارش فرا می خواند و برایش داستانی از پهلوانی می گوید :

در دوران جوانی ، به مردی کمک کرده بود زنده بماند . به او پناه و غذا داده بود و از او مراقبت کرده بود . هنگامی که مرد نجات یافته سرپناهی یافت ، تصمیم گرفت به نجات دهنده اش خیانت کند و او را به دشمن بسپارد .

مرد جوان پرسید : چطور فرار کردید ؟

پیرمرد گفت : من فرار نکردم . من مرد خائن بودم . اما وقتی داستان را طوری تعریف می کنم که گویی خودم آن پهلوان بوده ام ، می توانم هر کاری را که او برای من انجام داد ، درک کنم .

 

 

­ استاد می گوید :

ما همه نیازمند عشقیم . عشق بخشی از سرشت انسانی است ، به همان اندازۀ خوردن ، نوشیدن و خفتن . گاهی به هنگام تماشای یک غروب زیبا ، خود را کاملاً تنها می یابیم و می اندیشیم : " این زیبایی اهمیت ندارد ، چون کسی را ندارم تا در این زیبایی با او سهیم شوم . "

در چنین مواقعی باید بپرسیم : " چند بار نثار کردن عشقمان را از ما خواسته اند و ما امتناع کرده ایم ؟ چند بار از نزدیک شدن به کسی و گفتن آن که دوستش داریم ، ترسیده ایم ؟

از تنهایی حذر کنید . به اندازه ی خطرناکترین داروهای مخدر خطرناک است . اگر غروب دیگر برای شما معنی ندارد ، فروتن باشید و به جست و جوع عشق برخیزید . بدانبد که همچون بقیۀ یرکت های روحانی ، هرچه بیشتر حاضر به بخشش باشید ، بیشتر دریافت می کنید .

 

 

­ پارسایی ناگهان دید از تمام ثروتش محروم شده . می دانست در هر شرایطی به او کمک می کند . بنابر این دعا کرد : پروردگارا ، بگذار در مسابقۀ بخت آزمایی برنده شوم .

سال ها و سال ها دعا کرد ، و هنوز فقیر بود . سرانجام روزی درگذشت و از آنجا که مرد بسیار پرهیزگاری بود ، مستقیم به بهشت رفت .

هنگامی که به آنجا رسید ، حاضر نشد وارد بهشت شود . گفت تمام زندگی اش را مطابق با آموخته های مذهبی اش زیسته است و خداوند هرگز نگذاشت او در مسابقۀ بخت آزمایی برنده شود . مرد با آزردگی گفت : هر قولی که به من دادی دروغ بود .

پروردگار پاسخ داد : همواره حاضر بودم در برنده شدنت کمک کنم . اما هر چه هم که می خواستم کمکت کنم ، تو هرگز یک بلیت بخت آزمایی نخریدی .

 

 

­ خردمند چینی پیری در دشتی پوشیده از یرف قدم می زد که به زن گریانی رسید . پرسید : چرا می گریی ؟

زن پاسخ داد : چون به زندگی ام می اندیشم ، به جوانی ام ، به زیبایی که در آینه می دیدم ، و به مردی که دوست داشتم . خداوند بی رحم است که قدرت حافظه را به انسان بخشیده است . می دانست که من بهار عمرم را به یاد می آورم و می گریم .

مرد خردمند در میان دشت یرف آگین ایستاد . به نقطه ای خیره شد و به فکر فرو رفت . زن از گریستن دست کشید و پرسید : در آنجا چه می بیند ؟

خردمند پاسخ داد : دشتی از گل سرخ . خداوند ، آنگاه که قدرت حافظه را به من می بخشید ، بسیار سخاوتمند بود . می دانست در زمستان همواره می توانم بهار را به یاد آورم ... و لبخند بزنم .

 

 

­ استاد می گوید :

سرنوشت شخصی آن طور که می نماید ، ساده نیست . هیچ ساده نیست . حتی ممکن است منجر به کار خطرناکی شود . وقتی چیزی را می خواهیم ، انرژی های نیرومندی را به جنبش می آوریم و دیگر نمی توانیم معنای راستین زندگیمان را پنهان کنیم . وقتی چیزی را می خواهیم ، انتخابی می کنیم و بهایی می پردازیم .

پیروی از رؤیاها بهایی دارد . شاید لازم باشد عادت های قدیمیمان را ترک کنیم ، شاید برایمان مشکلاتی بیافرینند ، و شاید نومیدی به همراه داشته باشد . اما ، این بها هر چه هم که زیاد باشد ، هرگز زیادتر از بهایی نخواهد بود که باید برای پی نگرفتن سرنوشت شخصیمان بپردازیم . چون روزی به گذشته می نگریم و هر آنچه را که انجام داده ایم ، می بینیم ، و ندای قلبمان را می شنویم که می گوید : " زندگی ام را به هدر دادم "

باور کنید این بدترین جمله ای است که ممکن است بشنوید .

 

 

­ پدر آبراهام می دانست در نزدیکی صومعۀ اسکتا ، زاهدی می زید که به فرزانگی مشهور است .

به سراغ آن مرد رفت و پرسید : اگر امروز زن زیبایی را در بستر خویش می یافتی ، آیا می توانستی که خود را متقاعد کنی که او یک زن نیست ؟

مرد فرزانه پاسخ داد : نه ، اما میتوانستم خودم را مهار کنم .

پدر ادامه داد : و اگر چند سکۀ زر در صحرا می یافتی ، آیا می توانستی آنها را سنگ بینگاری ؟

مرد فرزانه پاسخ داد : نه ، اما می توانستم خود را مهار کنم و سکه ها را در جای خود رها کنم .

پدر اصرار کرد : و اگر دو برادر با تو مشورت می کردند ، یکی از تو متنفر بود و دیگری تو را دوست می داشت ، آیا می توانستی آن ها را برابر بنگری ؟

زاهد پاسخ داد : هرچند ممکن بود در درونم رنج ببرم ، با کسی که دوستم داشت همان گونه رفتار می کردم که با آن که از من متنفر است .

بعدها پدر آبراهام رای شاگردانش گفت : به شما می گویم انسان فرزانه کیست . کسی است که به جای کشتن امیالش ، می تواند آن ها را مهار کند .

 

 

­ یکی از نمادهای مقدس مسیحیت ، تصویر پلیکان است . دلیلش ساده است : پلیکان هرگاه هیچ غذایی برای خوردن نیابد ، منقار خود را در گوشتش فرو می برد تا بچه هایش را غذا بدهد .

استاد می گوید : ما اغلب قادر نیستیم برکتی را که دریافت کرده ایم ، درک کنیم . بارها نمی فهمیم خداوند برای سیر نگاه داشتن روح ما چه می کند . داستانی دربارۀ پلیکانی وجود دارد که در یک زمستان سخت ، گوشت خودش را در اختیار فرزندانش گذاشت و خود را قربانی کرد . وقتی سرانجام از ضعف درگذشت ، یکی از جوجه ها به دیگری گفت : « بالاخره راحت شدیم ! دیگر داشتم از خوردن غذای تکراری خسته می شدم ! »

 

 

­ کراسوس ، پادشاه لیدیه ، تصمیم داشت به ایران حمله کند ، اما به هر حال می خواست با یک سروش یونانی هم مشورت کند .

سروش گفت : در سرنوشت توست که یک امپراتوری عظیم را نابود کنی .

کراسوس با خوشحالی اعلام جنگ کرد . پس از دو روز نبرد ، ایرانی ها لیدیه را شکست دادند ، پاییتخت را اشغال کردند و کراسوس را اسیر گرفتند . کراسوس ، برافروخته ، پیکی به یونان فرستاد تا به سروش بگوید که چقدر در اشتباه بوده .

سروش پاسخ داد : نه ، شما در اشتباه بودید . شما یک امپراتوری عظیم را نابود کردید ، لیدیه را .

استاد می گوید : زبان نشانه ها پیش روی ماست ، تا بهترین شیوۀ عمل را به ما بیاموزد . اما ما اغلب این نشانه ها را چنان مخدوش می کنیم که با تمایل شخصی ما تطبیق کنند .

 

 

­ یک داستان علمی تخیلی ، از جامعه ای می گوید که در آن ، تقریباً همه آمادۀ انجام یک وظیفۀ خاص بدنیا می آیند : تکنیسن ، مهندس ، یا مکانیک . تنها برخی مردم بدون هیچ مهارتی بدنیا می آیند : این افراد راهی دیوانه خانه می شوند ، چون تنها دیوانگان نمی توانند سهم خود را به جامعه ادا کنند .

یکی از دیوانه ها عصیان می کند . دیوانه خانه کتابخانه ای دارد ، و دیوانه سعی می کند هر چه می تواند ، از هنرها و دانش ها بیاموزد . وقتی احساس می کند همه چیز را می داند ، تصمیم می گیرد فرار کند ، اما او را می گیرند و به یک پژوهشگاه در بیرون شهر می فرستند .

یکی از مسئولان پژوهشگاه می گوید : خوش آمدی . ما بیش تر از همه ، آن هایی را تحسین می کنیم که مجبور شده اند راه خودشان را پیدا کنند . از حالا به بعد ، می توانی هر کاری دلت می خواهد بکنی ، چون به لطف آدمهایی مثل توست که دنیا قادر به پیشرفت است .

 

 

­ بازرگانی که می خواست به سفری طولانی برود ، با همسرش وداع می کرد .

همسرش گفت : تو هرگز برایم هدیه ای نخریده ای که سزاوارم باشد .

مرد پاسخ داد : زن ناسپاس ! به خاطر هر چیزی که برایت خریده ام ، سال ها کار کرده ام . دیگر چه می خواهی ؟

زن گفت : چیزی به زیبایی خودم .

زن دو سال تمام منتظر سوقاتش ماند . سرانجام شوهرش برگشت و گفت :

« توانستم چیزی به زیبایی تو پیدا کنم . قدرنشناسی تو دلم را شکسته بود ، اما تصمیم گرفتم مطابق میلت رفتار کنم . همیشه فکر می کردم نمی توانم هدیه ای به زیبایی تو پیدا کنم . اما پیدا کردم .

و آینه ای به زنش داد .

 

 

­ آنتونیو ماچادو می گوید :

ای سالک ، یکی یکی ، قدم به قدم . راهی نیست . راه با پیمودن پدید می آید . با پیمودن است که راه را می سازی ، و اگر واپس بنگری ، هر آن چه میبینی ، فقط رد گام هایی است که روزی پاهایت دوباره آنها را می پیماید . ای سالک ، راهی نیست ، راه با پیمودن پدید می آید .

 

 

­ نویسندۀ مشهوری با دوستش قدم می زد که پسرکی به جلو کامیونی در وسط خیابان دوید . نویسنده به سرعت خودش را جلو کامیون انداخت و کودک را نجات داد . اما پیش از آن که کسی بتواند به خاطر عمل قهرمانانه اش تحسینش کند ، سیلی ای به صورت پسرک زد و گفت :

پسرم ، هرگز فریب ظاهر را نخور . تو را نجات دادم ، فقط برای اینکه نتوانی از مشکلات بزرگسالی ات فرار کنی .

استاد می گوید :

گاهی از نیکی کردن می ترسیم . احساس گناه ما ، همیشه سعی می کند بگوید که با نیکوکاری ، صرفاً می خواهیم دیگران را تحت تأثیر بگذاریم . پذیرفتن این که سرشتمان نیک است ، دشوار است . اعمال نیکمان را با طعنه و بی تفاوتی می پوشانیم ، انگار نیکی معادل ضعف است .

 

 

­ مرد تردست وسط میدان می ایستد ، سه پرتقال بیرون می آورد و بالا و پایین می اندازد . مردم جمع می شوند و از ظرافت و چابکی حرکاتش به شگفت می آیند .

کسی که کنار سرگردان ایستاده می گوید : زندگی کم و بیش همین است . همیشه در هر دستمان پرتقالی داریم و پرتقالی هم در هوا داریم . اما پرتقالی که در هواست ، خیلی فرق دارد . با توانایی و تجربه بالا انداخته شده ، اما راه خودش را می رود . ما هم مثل این تردست ، رؤیایی را به میان جهان می اندازیم ، اما همیشه در اختیار ما نیست . گاهی باید بدانی که چطور خودت را در دستان خدا رها کنی و از او بخواهی که در زمان مناسب رؤیایت راه خودش را برود و ، تحقق یافته ، دوباره به دستان تو باز گردد .

 

 

­ مردی در نمایشگاهی گلدان می فروشد . زنی نزدیک می شود و کالاهایش را بررسی می کند . بعضی از گلدان ها بسیار ساده اند و برخی هم تراش های ظریفی دارند .

زن قیمت گلدان ها را می پرسد . اما با کمال شگفتی می فهمد که قیمت همه شان یکی است .

می پرسد : چه طور می شود گلدان های تراش خورده و ساده به یک قیمت باشند ؟ تراش خورده ها وقت و زحمت بیش تری برده اند !

فروشنده می گوید : من هنرمندم . می توانم پول گلدان را بگیرم ، اما نه پول زیبایشان را . زیبایی رایگان است .

 

 

­ مرد جوانی می خواست راه روحانی را طی کند ، به سراغ کشیشی در صومعۀ اسکتا رفت .

کشیش گفت : تا یک سال ، به هر کس به تو حمله می کند ، پولی بده .

تا دوازده ماه ، هر کس به جوان حمله می کرد ، جوان پولی به او می داد . آخر سال ، باز به سراغ کشیش رفت تا گام بعد را بیاموزد .

کشیش گفت : به شهر برو و بایم غذا بخر .

همین که مرد رفت ، پدر خود را به لباس یک گدا در آورد و از راه میان بر ، به کنار دروازۀ شهر رفت . وقتی مرد جوان رسید ، پدر شروع کرد به توهین کردن به او . جوان به گدا گفت : عالی است ! یک سال تمام ، مجبور بودم به هر کس که به من توهین می کرد ، پول بدهم . اما حالا می توانم مجانی فحش بشنوم ، بدون آنکه یک پشیز خرج کنم .

پدر روحانی وقتی صحبت جوان را شنید ، رو نشان داد و گفت : برای گام بعدی آماده ای ، چون یاد گرفته ای به روی مشکلات بخندی .

 

 

­ پانزده سال پیش ، در یک دورۀ واپس زنی عمیق ایمان ، سرگردان به همراه همسرش و دوستی در ریودوژانیرو بود . همچنان که با هم یک نوشیدنی می نوشیدند ، یک رفیق قدیمی که در دیوانگی های دهۀ 60 و 70 با هم شریک بودند ، وارد قهوه خانه شد .

سرگردان پرسید : حالا چه کار می کنی ؟

دوستش گفت : کشیش هستم .

­ وقتی آنجا را ترک می کردند ، سرگردان به کودکی اشاره کرد که در پیاده رو خوابیده بود ، و گفت : می بینی عیسی چقدر به دنیا توجه دارد ؟

کشیش پاسخ داد : البته که می بینم ، عیسی این کودک را درست جلو تو گذاشت تا مطمئن شود او را دیده ای ، تا بتوانی کاری بکنی .

 

    

­ جرج برنارد شاو  نویسنده ، قطعه سنگ عظیمی را در خانۀ دوستش ، جی اپشتاین پیکر تراش دید . پرسید : می خواهی با این سنگ چه کار کنی ؟

اپشتاین پاسخ داد : هنوز نمی دانم ، دارم فکر می کنم .

شاو تعجب کرد : منظورت این است که خودت برای اشراق خودت برنامه ریزی می کنی ؟ فکر نمی کنی یک هنرمند باید آزاد باشد که هر وقت دلش خواست ، ذهنیتش را عوض کند ؟

اپشتاین گفت : این کار فقط وقتی جواب می دهد که پس از تغییر ذهنت تنها کاری که لازم است ، مچاله کردن یک صفحه کاغذ پنج گرمی می باشد . اما وقتی با چهار تن طرف باشی ، باید طور دیگری رفتار کنی .

استاد می گوید : هر کدام از ما بهترین شیوه را برای انجام کارش می داند . تنها کسی که با وظیفه اش روبروست ، می داند چه مشکلاتی سر راهش است .

 

 

­ یک افسانۀ صحرایی ، از مردی می گوید که می خواست به واحۀ دیگری مهاجرت کند ، و شروع کرد به بار کردن شترش . فرش هایش ، لوازم پخت و پز و صندوقهای لباسش را بار کرد و حیوان همه را پذیرفت . وقتی می خواستند به راه بیفتند ، مرد پر آب زیبایی را به یاد آورد که پدرش به او داده بود .

پر را برداشت و بر پشت شتر گذاشت . اما با این کار ، جانور زیر بار تاب نیاورد و جان سپرد .

حتماً مرد فکر کرده است : شتر من حتی نتوانست وزن یک پر را تحمل کند .

گاهی ما هم در مورد دیگران همین طور فکر می کنیم . نمی فهمیم که شوخی کوچک ما شاید همان قطره ای بوده یاست که جامی پر از درد و رنج را لبریز کرده .

 

 

­ سرگردان در بندر سیدنی است و به پل میان دو بخش شهر می نگرد . در این حین یک استرالیایی به طرفش می آید و از او می خواهد یک آگهی روزنامه را برایش بخواند . می گوید : حروفش خیلی ریزند . عینکم را در خانه جا گذاشته ام و نمی توانم بخوانم .

سرگردان هم عینک مطالعه اش را نیاورده ، و از مرد عذر خواهی می کند .

مرد می گوید : خوب ، فکر می کنم بهتر است آگهی را فراموش کنم . اما میل دارد گفتگو را ادامه بدهد و می گوید : فقط دید ما دو نفر نیست ، دید خدا هم تار است . نه این که پیر شده ، بلکه چون خودش این طور می خواهد . این طوری ، وقتی یکی از مقربانش اشتباهی می کند ، درست نمی بیند . و چون دلش نمی خواهد نادیده قضاوت کند ، او را می بخشد .

می پرسد : خوب ، پس کارهای نیک چه می شود ؟

استرالیایی می خندد : خوب ، خدا هیچ وقت عینکش را در خانه جا نمی گذارد ، و به راهش ادامه می دهد .

 

 

­ استاد می گوید :

روح خدا که در ما حضور دارد ، می تواند مثل یک پردۀ سینما توصیف شود . روی پرده حوادث زیادی اتفاق می افتند ، مردم عاشق می شوند ، جدا می شوند ، گنج می یابند ، و کشورهای دوردست را کشف می کنند .

مهم نیست که چه فیلمی پخش می شود . صحنه همیشه همان است . مهم نیست که اشکی یا خونی ریخته شود ، چون هیچ چیز نمی تواند سفیدی پردۀ سینما را لکه دار کند .

درست مثل پردۀ سینما ، خدا هم آنجاست ، پشت مشکلات و لذت های زندگی هر کس . وقتی فیلم به پایان برسد ، او را می بینیم .

 

+ نوشته شده     توسط علی ...  |