

نیکوس کازانتزاکیس ( نویسندۀ زوربای یونانی ) تعریف می کند که در کودکی ، پیلۀ کرم ابریشمی را روی درختی می یابد ، درست زمانی که پروانه خود را آماده می کند تا از پیله خارج شود . کمی منتظر می ماند ، اما سرانجام چون خروج پروانه طول می کشد تصمیم می گیرد به این فرآیند شتاب ببخشد . با حرارت دهانش پیله را گرم می کند ، تا اینکه پروانه خروج خود را آغاز می کند . اما بالهایش هنوز بسته اند و کمی بعد ، می میرد .
کازانتزاکیس می گوید : بلوغی صبورانه با یاری خورشید لازم بود ، اما من انتظار کشیدن نمی دانستم . آن جنازۀ کوچک ، تا به امروز ، یکی از سنگین ترین بارها بر روی وجدانم بوده . اما همان جنازه باعث شد بفهمم که فقط یک گناه کبیرۀ حقیقی وجود دارد : " فشار آوردن بر قوانین بزرگ کیهان " . بردباری لازم است ، نیز انتظار زمان موعود را کشیدن ، و با اعتماد راهی را دنبال کردن که خداوند برای زندگی ما برگزیده است .
کالین ویلسون که امروز نویسندۀ مشهوری است ، وسوسۀ خودکشی را که در 16 سالگی یه او دست داده بود ، چنین توصیف می کند :
وارد آزمایشگاه شیمی مدرسه شدم و شیشۀ زهر را برداشتم . زهر را در لیوان پیش رویم خالی کردم ، غرق تماشایش شدم ، رنگش را نگاه کردم و مزۀ احتمالی اش را در ذهنم تصور کردم . سپس اسید را به بینی ام نزدیک کردم ، و بویش به مشامم خورد ؛ در این لحظه ، ناگهان جرقه ای از آینده در ذهنم درخشید... و توانستم سوزش آن را در گلویم احساس کنم و سوراخ ایجاد شده در درون معده ام را ببینم . احساس آسیب آن زهر چنان حقیقی بود که گویی به راستی آن را نوشیده بودم .سپس مطمئن شدم که هنوز این کار را نکرده ام . در طول چند لحظه ای که آن لیوان را در دست گرفته بودم و امکان مرگ را مزه مزه می کردم ، با خودم فکر کردم : اگر شجاعت کشتن خود را دارم ، پس شجاعت ادامه دادن زندگی ام را هم دارم .
یک ضرب المثل قدیمی می گوید :
« میمون پیر دستش را داخل نارگیل نمی کند »
در هندوستان ، شکارگران برای شکار میمون سوراخ کوچکی در نارگیل ایجاد می کنند ، یک موز در آن می گذارند و زیر خاک پنهانش می کنند . میمون دستش را به داخل نارگیل می برد و به موز چنگ می اندازد ، اما دیگر نمی تواند دستش را بیرون بکشد ، چون مشتش از دهانۀ سوراخ خارج نمی شود . فقط به خاطر این که حاظر نیست میوه را رها کند . در این جا ، میمون درگیر یک جنگ ناممکن معطل می ماند و سرانجام شکار می شود .
همین ماجرا ، دقیقاً در زندگی ما هم رخ می دهد . ضرورت دست یابی یه چیزهای مختلف در زندگی ، ما را زندانی آن چیزها می کند . در حقیقت متوجه نیستیم که از دست دادن بخشی از چیزی ، بهتر است تا از دست دادن کل آن چیز .
در تله گرفتار می شویم ، اما از چیزی که به دست آورده ایم ، دست نمی کشیم . خودمان را عاقل می دانیم ، اما ( از ته دل می گوییم ) می دانیم که این رفتار یک جور حماقت است .
خبرنگاری مدام در تعقیب آلبر کامو ، نویسندۀ فرانسوی بود و از او می خواست کارش را به تفضیل و با جزئیات کامل توضیح دهد . نویسندۀ رمان طاعون ، در حالی که از پاسخ دادن طفره می رفت ، گفت : من فقط می نویسم . دیگران هستند که با قضاوتشان می گویند آثار مرا چگونه می فهمند .
اما خبرنگار قانع نشد و ساکت نماند . سرانجام یک روز عصر ، توانست کامو را در کافه تریایی در پاریس ملاقات کند . به کامو گفت : انتقاد سازنده سبب می شود تا یک موضوع عمیق مطرح بشود . و سپس از او پرسید : اگر به شما بگویم لازم است کتابی دربارۀ جامعه بنویسید ، آن را می پذیرید و یا آن را به جنگ می طلبید و با آن مخالفت می کنید ؟ و کامو پاسخ داد :
البته که قبول می کنم . این کتاب صد صفحه دارد که نود و نه صفحۀ آن سفید است و هیچ چیز در آن صفحات نوشته نمی شود . اما در پایان صدمین صفحه می نویسم که : تنها وظیفۀ انسان عشق ورزیدن است .
اگر خود را جای دیگران نگذاریم ، قضاوت کردن دربارۀ آنها بسیار آسان است . یک نمونه از این قضیه ، در کنگرۀ حزب کمونیست شوروی سابق رخ داد ، هنگامی که نیکیتا خروشچف با تقبیح جنایت های استالین جهان را شگفت زده کرد .
هنگام سخن رانی اش ، یک نفر از میان جمعیت فریاد برآورد :
رفیق خروشچف ، وقتی بی گناهان قتل عام می شدند ، شما کجا بودبد ؟
خروشچف گفت : هر کس این را گفت ، از جا برخیزد .
اما هیچ کس از جایش تکان نخورد .
خروشچف ادامه داد : خوتان به سؤالتان پاسخ دادید . در آن زمان ، من هم همان جایی بودم که الان شما هستید .
در گوشه ای از خیابان کنستانه راموس در محلۀ کوپاکابانا ، بانوی پیری را دیدیم که روی یک صندلی چرخ دار ، در میان جمعیت گم شده بود . همسرم پیشنهاد کرد کمکش کند ، و او سپاسگزارانه پذیرفت و خواهش کرد به خیابان سانتاکلارا ببریمش .
چند کیسۀ پلاستیکی به صندلی چرخ دارش آویخته بود . در راه ، برایمان تعریف کرد که آن کیسه های پلاستیکی تمام زندگی اش هستند . شبها زیر نیمکت های کنار خیابان می خوابد ، و زندگی اش را با گدایی می گذراند .
به مقصد رسیدیم ، گداهای دیگری نیز انجا بودند . زن از داخل یکی از کیسه های پلاستیکی آویخته به صندلی چرخ دارش ، دو پاکت شیر با دوام زیاد بیرون آورد و به گداها ی دیگر داد .
« به من محبت می شود و من هم باید به دیگران محبت کنم . »
و این آخرین جملۀ آن زن بود .
گیلبرتو دنوچی ، تصویری عالی از رفتار ما می دهد . به گفتۀ او ،، آدم ها مثل هندی ها روی زمین راه می روند ، با یک سبد در جلو ، و یک سبد در پشت . در سبد جلو صفات نیکمان را می گذاریم . در سبد پشتی ، عیب هامان را نگه می داریم .
به همین دلیل ، در روزهای زندگی ، چشمانمان را بر صفات نیک خود می دوزیم و فشارها را در سینه مان حبس می کنیم . در همین زمان ، بی رحمانه در پشت سر همسفرمان که پیش روی ما حرکت می کند ، تمامی عیوبش را می بینیم .
این گونه است که دربارۀ خود ، بهتر از او داوری می کنیم . بی آنکه بدانیم کسی که پشت سر ما راه می رود ، دربارۀ ما به همین شیوه می اندیشد .
این متن از لئوناردو بوف است :
رسیدن به خداوند ، با او بودن در تمامی ابعاد زندگی است ، نه فقط در شرایط ممتازی همچون لحظات ارتباط با خدا یا نیایش . همواره باید خداوند را تجربه کرد ، به هنگام قدم زدن در جاده ، تنفس هوای آلوده ، به هنگام شادی ، نوشیدن یک نوشابه ، به هنگام تلاش برای فهمیدن متنی که در حال مطالعه اش هستیم . خداوند آمیختۀ همۀ این هاست ؛ و هر موقعیتی برای درک او و گفتن این که : خدا با ماست ، مناسب است .
کلید عرفان ، تلاش برای دیدن آن چیزی است که در پس هر چیز نهفته است ، که پایداری و مقاومت است ؛ باز نایستادن در سطح ، و هر چیز را یک نماد ، یک نشانه ، یک آیین ، یک نگاره دانستن است .
برای کسی که خداوند را تجربه می کند ، جهان یک پیام عظیم است .
سپاهیان اسکندر کبیر ، خود را برای فتح شهری در آفریقا آماده می کردند . اما دروازه های شهر ، بدون مقاومت گشوده شدند ؛ تقریباً تمام جمعیت شهر را زنان تشکیل می دادند ، چرا که مردان در جنگ برابر فاتحان کشته شده بودند .
در جشن پیروزی ، اسکندر خواست برایش نان بیاورند . یکی از زنها ، یک سینی زرین پوشیده از جواهرات ، با تکه ای نان در وسط آن آورد . اسکندر فریاد کشید : من که نمی توانم طلا بخورم ؛ من نان خواستم ! و زن پاسخ داد : اسکندر در قلمرو خود نان نداشت ؟ لازم بود برای نان این راه دراز را بپیماید ؟
اسکندر به فتوحات خود ادامه داد ، اما پیش از ترک گفتن آن شهر ، دستور داد روی یک تخته سنگ حک کنند : من ، اسکندر کبیر ، تا آفریقا آمدم تا از این زنان بیاموزم .
لوییز کارلوس پرستس ، مهم ترین رهبر کمونیست برزیلی ، پس از سالها تبعید در مسکو ، خود را برای بازگشت به برزیل آماده می کرد . پسرش ( که این داستان را برای من تعریف کرده ) ، تصمیم گرفت از بازگشت پدرش فیلم برداری کند . پرستس او را از این کار منع کرد . اما پسرش که می دانست در برابر یک رخداد تاریخی مهم است ، دستگاهایش را به فرودگاه برد و شروع به ضبط همه چیز کرد . در یک لحظۀ مشخص ، پرستس متوجه شد چه خبر است ؛ دوستانش را رها کرد و خود را به بالای سر پسرش رساند .
لوییز کارلوس پسر برایم تعریف می کرد : فکر کردم پریشان ترین لحظۀ زندگی ام رسیده . اما پدرم خودش را به من رساند ، در چشم هایم نگاه کرد و گفت : « آفرین . تو درست کاری را کردی که من ممنوع کرده بودم ، و این نشانۀ ارزش توست . امیدوارم این پایداری را همواره در برابر دیگران نیز حفظ کنی . »
اسکار وایلد می گوید : جامعه می تواند جنایت کاران را ببخشد ، اما هرگز یک رﺅیا پرداز را نخواهد بخشید .
اما قانون جهانی ما را به رﺅیا پردازی وادار می کند . باید همیشه این را در ذهن داشت .
هرگز نباید از دیگری بپرسیم : در زندگی ات چه می کنی ؟ پرسش یک انسان خردمند این خواهد بود : آیا به رﺅیا هایت وفادار هستی ؟
با گفتن این حرف ، او را در مسئوولیت پاسخ گویی قرار می دهیم . دیگران را وادار می کنیم به اهمیت حرکتشان در زندگی بیندیشند . در اغتشاش روزمره ، مکثی ایجاد می کنیم ، و با هستی روبرو می شویم .
در برابر هر پرسش ، به پاسخی نیز نیاز داریم .
ما تجلی اندیشۀ خداوندیم . او انتظار دارد که زندگی ما سزاوار این باشد .
نشانه های زندگی همچون نشانه های راهنمایی و رانندگی هستند ؛ به هنگام تردید ، بهتر است به آنها احترام بگذاریم .
زمانی برای بازایستادن و زمانی برای پیش رفتن وجود دارد . هنگامی که گم شده ایم ، جریان جاری را دنبال می کنیم ، اما به چیزی که راه درست را به ما نشان می دهد ، توجه می سپریم . هنگامی که پیش روی ممنوع است ، همواره راهی برای دور زدن مانع وجود دارد .
اما ، همان گونه که در مورد علایم راهنمایی و رانندگی نیز رخ می دهد ، در بسیاری از موارد گمان می کنیم که فلان علامت راهنمایی به هیچ دردی نمی خورد ؛ و از آن پیروی نمی کنیم . یک بار ، دو بار ، از چراغ قرمز عبور می کنیم و هیچ حادثه ای رخ نمی دهد . و به این رفتار عادت می کنیم ، تا اینکه یک روز ...
به همین دلیل ، مراقب باشید . در مورد آرزوهاتان بی پروا نباشید . بخت خود را در مورد مهملات امتحان نکنید .
آنا سینترا تعریف می کند که پسر کوچکش با کنجکاوی کسی که واژۀ جدیدی را می شنود ، اما هنوز معنای آن را نمی فهمد ، از او پرسید :
مامان ، پیری یعنی چه ؟
آنا پیش از آن که پاسخ دهد ، در کمتر از یک ثانیه به گذشته سفر کرد و لحظات مبارزه ، دشواری ها و نومیدی های خودش را به یاد آورد و تمام بار پیری و مسؤولیت را بر شانه هایش احساس کرد . چشم هایش را به سوی پسرش گرداند که خندان ، منتظر پاسخی بود . آنا گفت : پسرم ، به صورت من نگاه کن . این پیری است . و پسر چذوک های آن صورت و اندوه آن چشم ها را تماشا کرد . چه باعث شد که پسرک تعجب نکند و پس از چند لحظه پاسخ بدهد : مامان ! پیری چقدر قشنگ است !
سقراط فیلسوف را ، که انقلابی حقیقی در اندیشۀ بشری بر انگیخت ( و به همین دلیل محکوم به مرگ شد ) ، همواره مشغول قدم زدن در بازار اصلی شهر می دیدند .
یک روز ، یکی از شاگردانش پرسید : استاد ، از شما آموختیم که یک حکیم ، زندگی ساده دارد . شما حتی یک جفت کفش از خود ندارید .
سقراط پاسخ داد : درست است .
شاگرد ادامه داد : با این حال ، هر روز شما را در بازار شهر ، و در حال تحسین کالاها می بینیم . آیا اجازه می دهید پولی جمع کنیم تا بتوانید چیزی بخرید ؟
سقراط پاسخ داد : هر چه را که می خواهم دارم . اما عاشق این هستم که به بازار بروم تا ببینم آیا بدون انبوه این چیزها ، همچنان خشنود خواهم ماند ؟
مارسیا فرریاس داستان مردی را به یاد می آورد که به سقراط نزدیک شد و گفت :
از آن جا که بسیار با شما دوست هستم ، لازم است چیزی را بگویم !
سقراط گفت :
صبر کن ! آیا سه آزمون را گذرانده ای ؟ نخستین آزمون را انجام داده ای ؟ آیا می دانی که آن چه به من می گویی حقیقت دارد ؟
- خوب... مطمئن نیستم ، اما شنیده ام که می گویند...
حکیم گفت :
پس آیا آزمون دوم را انجام داده ای ؟ آزمون خوبی را . آیا گفتۀ تو برای من خوب است ؟
- نه... کاملاً برعکس...
اگر آزمون حقیقت و خوبی را انجام نداده ای ، پس حتماً آزمون فایده را انجام داده ای . آن چه می خواهی برایم بگویی ، مفید است ؟
مرد گفت : مفید ؟ خوب ، مفید نیست .
فیلسوف با لبخند نتیجه گرفت :
اگر موضوعی نه حقیقت دارد ، نه خوب است و نه مفید ، بهتر است خود را نگرانش نکنی .
دو زندانی سیاسی سابق آرژانتینی ، پس از آن که سالها هیچ تماسی با هم نداشتند ، در میخانه ای در خیابان مایو همدیگر را دیدند و آغاز به مرور سال های سیاه اختناق کردند ، زمانی که مردم بدون گذاشتن ردپایی از خود ، ناپدید می شدند . در اوج صحبت ، یکی از دیگری پرسید :
- چند سال در زندان ماندی ؟
دیگری پاسخ داد : دو سال .
- من شکنجه هایی کشیدم که هیچ کس نمی تواند تصور کند . جلوی چشم هایم به همسرم تجاوز کردند . اما مسؤولان این کار هرگز دستگیر و محاکمه نشدند .
بسیار خوب ، آیا روح تو آن ها را بخشیده است ؟
- معلوم است که نه !
پس هنوز زندانی آن ها هستی .
نویسندۀ آرژانتینی ، خورخه لوییس بورخس ، در هشتاد سالگی در مکزیک بود . پس از روزها گفت و گو ، کنفرانس و مراسم بزرگداشت ، بورخس توانست یک بعد از ظهر آزاد پیدا کند . خواهش کرد او را به دیدن اهرام آزتک های یوکاتان ببرند . برایش توضیح دادند که این سفر بسیار خسته کننده است و برای آن باید از تاکسی ، هواپیما و جیپ استفاده کرد . بورخس اصرار کرد ، و توانست وادارشان کند او را تا اوکسمال ببرند .
در پایان روز ، پس از چندین بار تغییر مسیر ، به آنجا رسید . در برابر هرمی متعلق به قرن دهم نشست و یک ساعت تمام ، بی آنکه چیزی بگوید ، همان جا ماند . سرانجام برخاست و از همراهانش تشکر کرد : به خاطر این بعداز ظهر فراموش نشدنی از شما متشکرم .
می دانیم که بورخس نابینا بود . اما این مانع آن نمی شد که با روح خود همه چیز را درک کند