تبليغاتX
جانسوز
آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند .......... آیا شود که گوشۀ چشمی به ما کنند !

« اینها را به نیت آن ننوشته ام که کسی بخواند و بر من رحمت آورد ، بلکه نوشته ام که قلب آتشینم را تسکین دهم و آتشفشان درونم را آرام کنم .

هنگامی که شدت درد و رنج طاقت فرسا می شد ، و آتشی سوزان از درونم زبانه می کشید و دیگر نمی توانستم آتشفشان وجود را کنترل کنم ، آنگاه قلم به دست می گرفتم و شراره های شکنجه و درد را ، ذره ذره از وجودم می کندم و بر کاغذ سرازیر می کردم ... و آرام آرام به سکون و آرامش می رسیدم .

آنچه در دل داشتم ، بر روی کاغذ می نوشتم و در مقابلم می گذاشتم ، و در اوج تنهایی ، خود با قلب خود راز و نیاز می کردم . آنچه را داشتم به کاغذ می دادم و انعکاس وجود خود را از صفحۀ مقابلم دریافت می کردم و از تنهایی به در می آمدم ...

اینها را ننوشته ام که بر کسی منت بگذارم ، بلکه کاغذ نوشته ها بر من منت گذاشته اند و درد و شکنجۀ درونم را تقبل کرده اند ...  »

 

 

خدایا ! ما را ببخش . گناهانی که ما را احاطه کرده و خود از آن آگاهی نداریم ، گناهانی را که می کنیم و با هزار قدرت عقل توجیه می کنیم و خود از بدی آنها آگاهی نداریم .

 

خدایا ! تو آنقدر به من رحمت کرده ، و آنچنان مرا مورد عنایت خود قرار داده ای که من از وجود خود شرم می کنم . خجالت می کشم که در مقابل تو بایستم ، و خود را کوچکتر از آن می دانم که در جواب این همه بزرگواری و پروردگاری ، تو را تشکر کنم و تشکر را نیز ، تقصیری و اهانتی به ساحت مقدست می دانم .

 

خدایا ! تو می دانی که تار و پود وجودم با مهر تو سرشته شده است . از لحظه ای که بدنیا آمده ام ، نام تو را در گوشم خوانده اند و یاد تو را بر قلبم گره زده اند .

تو می دانی که در سراسر عمرم ، هیچ گاه تو را فراموش نکرده ام . در سرزمینهای دوردست ، فقط تو در کنارم بودی . در شبهای تار ، فقط تو انیس دردها و غم هایم بودی . در صحنه های خطر ، فقط تو مرا محافظت می کردی . اشکهای ریزانم را فقط تو مشاهده می نمودی و بر قلب مجروحم فقط یاد تو و ذکر تو مرحم می گذاشت .

 

خدایا ! تو می دانی که من در زندگی پر تلاطم خود ، لحظه ای تو را فراموش نکردم . همه جا به طرفداری حق قیام کردم ، حق را گفتم ، از مکتب مقدس تو در هر شرایطی دفاع کردم ، کمال و جمال و جلال تو را بر همۀ مخالفان و منکران وجودت عرضه کردم و از تهمت و بد گوییها و ناسزاهای آنها ابا نکردم .

 

خدایا ! عذر می خواهم از اینکه ، به خود اجازه می دهم که با تو راز و نیاز کنم . عذر می خواهم که ادعاهای زیاد دارم . در مقابل تو اظهار وجود می کنم ، در حالیکه خوب می دانم که وجود من زاییدۀ ارادۀ من نیست و بدون خواستۀ تو هیچ و پوچم .

عجیب آنکه از خود می گویم ، منم می زنم ، خواهش دارم و آرزو می کنم .

 

خدایا ! از آنچه کرده ام اجر نمی خواهم ، و به خاطر فداکاریهای خود بر تو فخر نمی فروشم . آنچه داشته ام تو داده ای و آنچه کرده ام تو میسر نموده ای . همۀ استعدادهای من ، همۀ قدرتهای من و همۀ وجود من زادۀ ارادۀ توست . من از خود چیزی ندارم که ارائه دهم و از خود کاری نکرده ام که پاداشی بخواهم .

 

خدایا ! تو مرا عشق کردی که در قلب عشاق بسوزم .

تو مرا اشک کردی که در چشم یتیمان بجوشم .

تو مرا آه کردی ، که از سینۀ بیوه زنان و دردمندان به آسمان صعود کنم .

تو مرا فریاد کردی ، که کلمۀ حق را هر چه رساتر برابر جباران اعلام نمایم .

تو مرا حجت قرار دادی ، تا کسی نتواند خود را فریب دهد .

تو مرا مقیاس سنجش قرار دادی ، تا مظهر ارزشهای خدایی باشم ، تا صدق و اخلاص و عشق و فداکاری را بنمایانم .

تو تار و پود وجود مرا با غم و درد سرشتی ، تو مرا به آتش عشق سوختی ، تو مرا در طوفان حوادث پرداختی ، در کورۀ غم و درد گداختی ، تو مرا در دریای مصیبت و بلا غرق کردی و در کویر فقر و حرمان و تنهایی سوزاندی .

 

خدایا ! تو به من ، پوچی لذات زود گذر را نمودی ، ناپایداری روزگار را نشان دادی ، لذت مبارزه را چشاندی و ارزش شهادت را آموختی .

 

خدایا ! تو را شکر می کنم که از پوچیها و ناپایداریها و خوشیها و قید و بندها آزادم نمودی ، و مرا در طوفانهای خطرناک حوادث رها کردی و در غوغای حیات ، در مبارزه با ظلم و کفر ، غرقم نمودی و مفهوم واقعی حیات را به من فهماندی . فهمیدم که سعادت حیات در خوشی و آرامش و آسایش نیست ، بلکه در درد و رنج و مصیبت و مبارزه با کفر و ظلم ، و بالاخره شهادت است .   

 

خدایا ! تو را شکر می کنم که اشک را آفریدی ، که عصارۀ حیات انسان است . آنگاه که در آتش عشق می سوزم ، یا در شدت درد می گدازم ، یا در شوق زیبایی و ذوق عرفانی آب می شوم و سراپای وجودم روح می شود ، لطف می شود ، عشق می شود ، سوز می شود و عصارۀ وجود به صورت اشک آب می شود و به عنوان زیباترین محصول حیات که وجهی به عشق و ذوق دارد ، و وجهی دیگر به غم و درد ، بر دامان وجود فرو می چکد .

اگر خدای بزرگ از من سندی بطلبد ، قلبم را ارائه خواهم کرد و اگر محصول عمرم را بطلبد ، اشک را تقدیم خواهم کرد .

 

خدایا ! تو مرا اشک کردی که همچون باران بر نمکزار انسان ببارم . تو مرا فریاد کردی که همچون رعد ، در میان طوفان حوادث بغرم .

تو مرا درد و غم کردی ، تا همنشین محرومین و دلشکستگان باشم . تو مرا عشق کردی تا در قلبهای عشاق بسوزم .

تو مرا برق کردی تا در آسمان ظلمت زده بتابم و سیاهی این شب ظلمانی را بدرم .

تو مرا زاهد کردی که هنگام درد و غم و شکست و فشار و ناراحتی ، وجود داشته باشم و هنگام پیروزی و جشن و تقسیم غنائم ، دامن خود بر گیرم و در کویر تنهایی با خدای خود تنها بمانم .

 

خدایا ! تو را شکر می کنم که غم و دردهای شخصی مرا که کثیف و کشنده بود از من گرفتی و غمها و دردهای خدایی دادی ، که زیبا و متعال بود .

 

خدایا ! تو را شکر می کنم که مرا سنگ زیرین آسیا کردی و به من قدرت تحمل دادی که این همه درد و فشار را که در تصورم نمی گنجید ، بر قلب و روحم حمل کنم . از مجالس جشن و شادی بگریزم و به مراکز خطر و بلا و درد و رنج پناه برم .

 

خدایا ! تو را شکر می کنم که غم را آفریدی و بندگان مخلص خود را به آتش آن گداختی و مرا از این نعمت بزرگ توانگر کردی .

 

خدایا ! در غم و درد شخصی می سوختم ، تو آنچنان در دردها و غمهای زجردیدگان و محرومان و دلشکستگان غرقم کردی ، که دردها و غم های شخصی را فراموش کردم . تو مرا با زجر و شکنجۀ همۀ محرومین و مظلومین تاریخ آشنا کردی . از این راه ، تو علی را به من شناساندی . تو مرا با حسین آشنا کردی . تو دردها و غمهای زینب را بر دلم گذاشتی . تو مرا با تاریخ درآمیختی و من خود را در تاریخ فراموش کردم ، با ازلیت و ابدیت یکی شدم و از این نعمت بزرگ ، تو را شکر می کنم .

 

خدایا ! همه چیز بر من ارزانی داشتی و بر همه اش شکر کردم . جسمی سالم و زیبا دادی ، پای قوی و تند و چالاک عطا کردی ، بازوانی توانا و پنجه ای هنرمند بخشیدی ، فکری عمیق و ذهنی شدید دادی ، از تمام موهبت های علمی به اعلا درجه برخوردارم کردی ، موفقیت های فراوان به من دادی . از همه چیز و از همۀ زیباییها و از همۀ کمالت به حد نهایت به من عطا کردی و بر همه اش شکر می گذارم .

اما ای خدای بزرگ ! یک چیز بیش از همه چیز به من ارزانی داشتی که نمی توانم شکرش کنم ، و آن درد و غم بود .

درد و غم ، از وجودم اکسیری ساخت که جز حقیقت چیزی نجوید ، جز فداکاری راهی برنگزیند و جز عشق ، چیزی از آن ترشح نکند .

خدایا ! نمی توانم بر این نعمت تو را شکر کنم ، ولی به خود جرأت می دهم از تو بخواهم که این اکسیر مقدس را تباه نکنی .

 

خدایا ! عذر می خواهم ، از اینکه در مقابل تو می ایستم و از خود سخن می گویم و خود را چیزی به حساب می آورم که تو را شکر کند و در مقابل تو بایستد و خود را طرف مقابل به حساب آورد !

 

خدایا ! دل شکسته ام ، زجر کشیده ام ، ظلم زده ام ، از همه چیز ناامید و از بازی سرنوشت مأیوسم . در مقابل آینده ای تیره و مبهم و تاریک قرار گرفته ام . تنها تو را می شناسم ، تنها به سوی تو می آیم و تنها با تو راز و نیاز می کنم .

 

خدایا ! دل شکسته ای با تو راز و نیاز می کند ، زجر کشیده ای که وارث هزاران سال مصیبت و شکنجه است . ظلم زده ای که تا اعماق استخوانهایش از شدت درد و رنج می سوزد ، ناامیدی که در افق سرنوشت جز ظلم و حرمان و تاریکی نمی بیند و جز آینده ای مبهم و تاریک سراغ ندارد .

 

خدایا ! غرش رعد آسای من در بحبوحۀ حوادث محو می شد و به کسی نمی رسید ، هنگامیکه فریاد استغاثۀ من در میان فحشها و دروغها و تهمتها ناپدید می شد ، تو ! ای خدای من ! ، نالۀ ضعیف شبانگاه مرا می شنیدی و بر قلب سوخته ام نور می تافتی و به استغاثه ام جواب می گفتی .

تو در مواقع خطر مرا تنها نگذاشتی . تو در کویر تنهایی انیس شبهای تار من شدی . تو در ظلمت ناامیدی دست مرا گرفتی و کمک کردی . در ایامی که هیچ عقل و منطقی قادر به محاسبه و پیش بینی نبود ، تو بر دلم الهام کردی و به رضا و توکل مرا مسلح نمودی و در میان ابرهای ابهام ، در مسیر تاریک و مجهول و وحشتناک ، مرا هدایت کردی .

 

خدایا ! خسته و دل شکسته ام . مظلوم از ظلم تاریخ ، پژمرده از جهل اجتماع ، ناتوان در مقابل طوفان حوادث ، ناامید در برابر افق مبهم و مجهول ، تنها و بی کس ، فقیر در کویر سوزان زندگی و محبوس در زندان آهنین حیات .

دل غم زده و دردمندم آرزوی آزادی می کند و روح پژمرده ام خواهش پرواز دارد ، تا از این غربتکدۀ سیاه ، ردای خود را به وادی عدم بکشاند و از بار هستی برهد و در عالم نیستی فقط با خدای خود به وحدت برسد .

ای خدای بزرگ ! تو را شکر می کنم که راه شهادت را بر من گشودی ، دریچه ای پر افتخار از این دنیای خاکی به سوی آسمانها باز کردی و لذت بخش ترین امید حیاتم را در اختیارم گذاشتی و به امید استخلاص ، تحمل همۀ دردها و غمها و شکنجه ها را میسر کردی .

 

خدایا ! تو را شکر می کنم که با فقر آشنایم کردی تا رنج گرسنگان را بفهمم و فشار درونی نیازمندان را درک کنم .

 

خدایا ! تو را شکر می کنم که مرا با درد آشنا کردی تا درد دردمندان را لمس کنم و به ارزش کیمیایی درد پی برم و ناخالصی های وجودم را در آتش درد بسوزم و خواسته های نفسانی خود را زیر کوه غم و درد بکوبم و هنگام راه رفتن بر روی زمین و نفس کشیدن هوا ، وجدانم آسوده و خاطرم آرام باشد ، تا به وجود خود پی ببرم و موجودیت خود را حس کنم .

 

خدایا ! تو را شکر می کنم که مرا در آتش عشق گداختی و همۀ موجودات و خواستنی ها را ، بجز عشق و معشوق ، در نظرم خوار و بی مقدار کردی ، تا از کنار هر حادثۀ وحشتناک به سادگی و آرامی بگذرم و دردها ، تهمتها ، ظلم ها ، فشارها و شکنجه ها را با سهولت تحمل کنم .

 

خدایا ! تو را شکر می کنم که لذت معراج را بر روحم ارزانی داشتی تا گاه گاهی از دنیای ماده در گذرم ، و آنجا جز وجود تو را نبینم و جز بقای تو چیزی نخواهم ، و بازگشت از ملکوت اعلی برای من شکنجه ای آسمانی باشد که دیگر به چیزی دل نبندم و چیزی دلم را نرباید .

 

خدایا ! اکنون احساس می کنم که در دریایی از درد غوطه می خورم . در دنیایی از غم و حسرت غرق شده ام . به حدی که اگر آسمانها و زمین را و همۀ ثروت وجود را به من ارزانی داری ، به سهولت رد می کنم و اگر همۀ عالم را علیه من اتش کنی ، و آسمانی از عذاب بر سرم بریزی و زیر کوههای غم و درد مرا شکنجه کنی ، حتی آخ نگویم . کوچکترین گله ای نکنم . کمترین ناله ای به خود راه ندهم ، فقط به شرط آنکه ذکر خود را و یاد خود را و زیبایی خود را از من نگیری و مرا در همان حال به دست بلا بسپاری . به شرط آنکه بدانم این بلا از محبوب بهمن رسیده است تا احساس لذت کنم ، و همۀ دردها و شکنجه ها را به جان و دل بخرم و اثبات کنم که عزت و ذلت دنیا برای من یکسان است . لذت و درد دنیا مرا تکان نمی دهد و شکست و پیروزی مادی در من تأثیری ندارد .

خوش نداشتم و ندارم که دوستانم و بزرگان به خاطر دوستی و محبت از من دفاع کنند ، و مرا از میان طوفان بلایای حوادث نجات دهند . خوش نداشتم که رحمت و شفقت دوستان و مخلصین را بر انگیزم و از قدرت معنوی و مادی آنان در راه هدف مقدس خویش استفاده کنم .

اما همیشه می خواستم که شمع باشم و بسوزم و نور بدهم و نمونه ای از مبارزه و کلمۀ حق و مقاومت در مقابل ظلم باشم ؛ می خواستم همیشه مظهر فداکاری و شجاعت باشم و پرچم شهادت را در راه خدا به دوش بکشم .

می خواستم در دریای فقر غوطه بخورم و دست نیاز به سوی کسی دراز نکنم ، می خواستم فریاد شوم و زمین و آسمان را با فداکاری و ایمان و پایداری خود بلرزانم . می خواستم میزان حق و باطل باشم و دروغگویان و مصلحت طلبان و غرض ورزان را رسوا کنم . می خواستم آنچنان نمونه ای در برابر مردم بوجود آورم که هیچ حجتی برای چپ و راست نماند و طریق مستقیم ، روشن و صریح و معلوم باشد و هرکس در معرکۀ سرنوشت ، مورد امتحان سخت قرار نگیرد و راه فراری برای کسی نماند .

اما همیشه آرزو داشتم اگر دوستانم می خواهند از من دفاع کنند ، به خاطر حق دفاع کنند نه به خاطر محبت و دوستی . اگر به هدف من علاقه مندند ، به خاطر طرفداری از حق باشد نه رحم و شفقت به دوستی دلسوخته و رنجیده که احیاناً کسب قلب او ثواب داشته باشد .

 

خدایا ! هدایتم کن ! زیرا می دانم که گمراهی چه بلای خطرناکی است .

هدایتم کن ! که ظلم نکنم ، زیرا می دانم ظلم چه گناه نابخشودنی است .

 

خدایا ! نگذار دروغ بگویم ، زیرا دروغ ظلم کثیفی است .

 

خدایا ! محتاجم مکن که تهمت به کسی بزنم ، زیرا تهمت ، خیانت ظالمانه ای است .

 

خدایا ! ارشادم کن که بی انصافی نکنم ، زیرا کسی که انصاف ندارد شرف ندارد . راهنمایم باش تا حق کسی را ضایع نکنم ، که بی احترامی به یک انسان ، همانا کفر خدای بزرگ است .

 

خدایا ! مرا از بلای غرور و خودخواهی نجات ده ، تا حقایق وجود خود را ببینم و جمال زیبای تو را مشاهده کنم .

 

خدایا ! پستی دنیا و ناپایداری روزگار را همیشه در نظرم جلوه گر ساز ، تا فریب زرق و برق عالم خاکی ، مرا از یاد تو دور نکند .

 

خدایا ! من ک.چکم، ضعیفم ، ناچیزم . پر کاهی در مقابل طوفانها هستم . به من دیده ای عبرت بین ده ، تا ناچیزی خود را ببینم و عظمت و جلال تو را براستی بفهمم و بدرستی تسبیح کنم .

 

خدایا ! می خواهم فقیری بی نیاز باشم ، که جاذبه های مادی زندگی ، مرا از زیبایی و عظمت تو غافل نگرداند .

 

خدایا ! خوش دارم گمنام و تنها باشم ، تا در غوغای کشکمش های پوچ مدفون نشوم .

 

خدایا ! دردمندم ، روحم از شدت درد می سوزد ، قلبم می جوشد ، احساسم شعله می کشد ، و بند بند وجودم از شدت درد صیحه می زند . تو مرا در بستر آسایش بخش .

خسته شده ام ، پیر شده ام ، دل شکسته ام ، ناامیدم ، دیگر آرزویی ندارم . احساس می کنم که این دنیا دیگر جای من نیست . با همه وداع می کنم و می خواهم فقط با خدای خود تنها باشم .

 

خدایا ! به سوی تو می آیم ، از عالم و عالمیان می گریزم . تو مرا در جوار رحمت خود سکنی ده .

 

 

+ نوشته شده     توسط علی ...  |