تبليغاتX
جانسوز
آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند .......... آیا شود که گوشۀ چشمی به ما کنند !

صفحۀ :    4  3  2 1

 

شاهدی گفت به شمعی کامشب

در و دیوار ، مزین کردم

دیشب از شوق نخفتم یکدم

دوختم جامه و بر تن کردم

دو سه گوهر ز گلوبندم ریخت

بستم و باز به گردن کردم

کس ندانست چه سحر آمیزی

به پرند ، از نخ و سوزن کردم

صفحۀ کارگه ، از سوسن و گل

به خوشی چون صف گلشن کردم

تو به گرد هنر من نرسی

زانکه من بذل سرو تن کردم

شمع خندید که بس تیره شدم

تا ز تاریکیت ایمن کردم

پی پیوند ، گهر های تو بس

گهر اشک به دامن کردم

گریه ها کردم و چون ابر بهار

خدمت آن گل و سوسن کردم

خوشم از سوختن خویش از آنک

سوختم ، بزم تو روشن شد

گرچه یک روزن امید نماند

جلوه ها بر در و روزن کردم

تا فروزنده شود زیب و زرت

جان ز روی و دل از آهن کردم

خرمن عمر من ار سوخته شد

حاصل شوق تو خرمن کردم

کارهائیکه شمردی بر من

تو نکردی ، همه را من کردم

 

 

 

یارب ز شراب عشق سرمستم کن وز عشق خودت نیست کن و هستم کن

از هر چه بجز عشق تهیدستم کن             یکباره به بند عشق پابستم کن

 

 

 

یا رب سببی ساز که یارم به سلامت

باز آید و برهاندم از بند ملامت

خاک ره آن یار سفر کرده بیارید

تا چشم جهان بین کنمش جای اقامت

فریاد که از شش جهتم راه ببستند

آن خال و خط و زلف و رخ و عارض و قامت

امروز که در دست توأم مرحمتی کن

فردا که شوم خاک چه سود اشک ندامت

ای آنکه به تقریر و بیان دم زنی از عشق

ما با تو نداریم سخن خیر و سلامت

درویش مکن ناله ز شمشیر احبا

کاین طایفه از کشته ستانند غرامت

در خرقه زن آتش که خم ابروی ساقی

بر می شکند گوشۀ محراب امامت

حاشا که من از جور و جفای تو بنالم

بیداد لطیفان همه لطف است و کرامت

 

 

 

هر آنکس عاشق است از جان نترسد        عاشق از کندو و از زندان نترسد

دل عاشق بود گرگ گرسنه                   که گرگ از هی هی چوپان نترسد

 

 

 

نهفت چهره گلی زیر برگ و بلبل گفت

مپوش روی ، بروی تو شادمان شده ایم

مسوز زاتش هجران هزاردستان را

به کوی عشق تو عمری است داستان شده ایم

جواب داد ، کازین گوشه گیری و پرهیز

عجب مدار که از چشم بد نهان شده ایم

ز دستبرد حوادث ، وجود ایمن نیست

نشسته ایم و بر این گنج پاسبان شده ایم

تو گریه می کنی و خنده می کند گلزار

از این گریستن و خنده بدگمان شده ایم

مجال بستن عهدی به ما نداد سپهر

سحر شکفته و هنگام شب خزان شده ایم

مباش فتنۀ زیبایی و لطافت ما

چرا که نامزد باد مهرگان شده ایم

نسیم صبحگهی تا نقاب ما بدرید

برای شکوه ز گیتی همه دهان شده ایم

بکاست آنکه سبکبار شد ز قیمت خویش

از این معامله ترسیده و گران شده ایم

دو روزه بود هوسبازی نظربازان

همین بس است ، که منظور باغبان شده ایم

 

 

 

در راه خدا دو کعبه آمد حاصل              یک کعبۀ صورت است و یک کعبۀ دل

تا بتوانی زیارت دلها کن                             کافزون ز هزار کعبه آمد یک دل

 

 

 

روز وصل دوستداران یاد باد

یاد باد آن روزگاران یاد باد

کامم از تلخی غم چون زهر گشت

بانگ نوش شاد خواران یاد باد

گرچه یاران فارغند از یاد من

از من ایشان را هزاران یاد باد

مبتلا گشتم در این بند و بلا

کوشش آن حق گذاران یاد باد

گرچه صد رو دست در چشمم مدام

زنده رود باغ کاران یاد باد

 

 

 

خوشا آنانکه با تو همنشینند                          همیشه با دل خرم نشینند

بود این رسم عشق و عشقبازی                    که گستاخانه آیند و تو بینند

 

 

 

هر که با پاکدلان ، صبح و مسائی دارد

دلش از پرتو اسرار ، صفایی دارد

زهد ، با نیت پاک است ، نه با جامۀ پاک

ای بس آلوده ، که پاکیزه ردائی دارد

شمع خندید به هر بزم از آن معنی شوخت

خنده بیچاره ندانست که جائی دارد

سوی بتخانه مرو ، پند برهمن مشنو

بت پرستی مکن این ملک خدایی دارد

هیزم سوخته ، شمه ره منزل نشود

باید افروخت چراغی که ضیائی دارد

گرگ ، نزدیک چراگاه و شبان رفته به خواب

بره دور از رمه و عزم چرایی دارد

مور ، هرگز به در قصر سلیمان نرود

تا که در لانۀ خود ، برگ و نوایی دارد

گوهر وقت ، بدین خیرگی از دست مده

آخر این در گرانمایه یهایی دارد

فرخ آن شاخک نورسته که در باغ وجود

وقت رستن ، هوس نشو و نمایی دارد

صرف باطل نکند عمر گرامی پروین

آنکه چون پیر خرد ، راهنمایی دارد

 

 

 

من بندۀ عاصیم رضای تو کجاست           تاریک دلم نور و ضیای تو کجاست

ما را نو بهشت اگر به طاعت بخشی     آن بیع بود لطف و عطای تو کجاست

 

 

 

آن کس که بدست جام دارد

سلطانی جم مدام دارد

آبی که خضر حیات از او یافت

در میکده جو که جام دارد

سررشتۀ جان به جام بگذار

کاین رشته از او نظام دارد

ما و می و زاهدان و تقوی

تا یار سر ، کدام دارد

بیرون ز لب تو ساقیا نیست

در دور کسی که کام دارد

نرگس همه شیوه های مستی

از چشم خوشت بوام دارد

ذکر رخ و زلف تو دلم را

دردیست که صبح و شام دارد

بر سینۀ ریش دردمندان

لعلت نمکی تمام دارد

 

 

 

لاله کاران ، دگر لاله مکارید                         باغبانان دو دست از گل بدارید

اگر عهد گلان این بود که دیدم                         بیخ گل برکنید و خار بکارید

 

 

 

وقت رفتن هدیه ای دادم به تو

حرف دل یا تحفه ای دادم به تو

تا که هر وقت دیده ات بر آن فتاد

گفته های گفته ام آید به یاد

یاد آن شبها که تا صبح و سحر

دوخته بودم دیدگانم را به در

تا بگویم یا که باز آ از سفر

یا بمان یا نیز مرا با خود ببر

یاد شبهایی که با اندوه و آه

چهره ات آید به یادم گاه گاه

هدیه ام آن قلب و احساس من است

هدیه ات آهنگ تب دار من است

هدیه ای زیور شد ست از نام تو

ناشکفته غنچه ای در باغ تو

پای آن گل هدیه باشد خار من

نام این هدیه بود اشعار من

 

 

 

یارب دل ما را تو به رحمت جان ده               درد همه را به صابری درمان ده

این بنده نداند که چه می باید خواست   داننده تویی هر آنچه خواهی آن ده

 

 

 

دیدی ای دل که غم عشق دگر بار چه کرد

چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد

آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت

آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد

اشک من رنگ ضفق یافت ز بی مهری یار

طالع بی شفقت بین که در این کار چه کرد

برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر

وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد

ساقیا جام می ام ده که نگارندۀ غیب

نیست معلوم که در پردۀ اسرار چه کرد

آنکه پر نقش زد این دایرۀ مینایی

کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد

 

 

 

الهی گردن گردون شود خرد                        که فرزند جهان را جملگی برد

نگوید کس ، فلانی زنده بادا                        همی گویند فلان بن فلان مرد

 

 

 

برخیز تا یکسو نهیم این دل ارزق فام را

بر باد قلاشی دهیم این شرک تقوا نام را

هر ساعت از نو قبله ای با بت پرستی می رود

توحید بر ما عرضه کن تا بشکنیم اصنام را

می با جوانان خوردنم خاطر تمنا می کند

تا کودکان در پی فتند این پیر درد آشام را

از مایۀ بیچارگی قطمیر مردم می شود

ماخولیای مهتری سگ می کند بلعام را

زین تنگنای خلوتم خاطر به صحرا می کشد

کز بوستان باد سحر خوش می دهد پیغام را

غافل مباش ار عاقلی ، دریاب اگر صاحبدلی

باشد که نتوان یافتن دیگر چنین ایام را

دلبندم آن پیمان گسل منظور چشم آرام دل

نی نی دل آرامش مخوان کز دل ببرد آرام را

باران اشکم می رود ، واز ابرم آتش می جهد

با پختگان گوی این سخن سوزش بنا شد خام را

سعدی ملامت نشنود ور جان در این سر می رود

صوفی گرانجانی ببر ساقی بیاور جام

 

 

 

آنکس که تو را شناخت جان را چه کند       فرزند و عیال و خانمان را چه کند

دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی              دیوانۀ تو هر دو جهان را چه کند

 

 

 

سالها دل طلب جام جم از ما می کرد

وانچه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد

گوهری کز صدف کون و مکان بیرونست

طلب از گمشدگان لب دریا می کرد

مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش

کو به تأیید نظر ، حل معما می کرد

دیدمش خرم و خندان قدح باده بدست

واندر آن آینه صد گونه تماشا می کرد

گفتم این جام جهان بین به تو کی داد حکیم

گفت آنروز که این گنبد مینا می کرد

بیدلی در همه احوال خدا با او بود

او نمی دیدش واز دور خدایا می کرد

این همه شعبدۀ خویش که می کرد اینجا

سامری پیش عصا و ید بیضا می کرد

گفت آن یار کز او گشت سر دار بلند

جرمش این بود که اسرار هویدا می کرد

فیض روح القدس ار باز مدد فرماید

دیگران هم بکنند آنچه مسیحا می کرد

 

 

 

خوشا آنان که سودای تو دارند                    که سر پیوسته در پای تو دارند

به دل دارم تمنای کسانی                                که اندر دل تمنای تو دارند

 

 

 

خفتگان را خبر از زمزمۀ مرغ سحر

حیوان را خبر از عالم انسانی نیست

داروی تربیت از پیر طریقت بستان

کآدمی را بهتر از علت نادانی نیست

شب مردان خدا روز جهان افروز است

روشنانرا به حقیقت شب ظلمانی نیست

طاعت آن نیست که بر خاک نهی پیشانی

صدق پیش آر که اخلاص به پیشانی نیست

حذر از پیروی نفس که در راه خدای

مردم افکن تر از این غول بیابانی نیست

ببری مال مسلمان و چو مالت ببرند

بانگ و فریاد بر آری که مسلمانی نیست

آنکس از دزد بترسد ، که متاعی دارد

عارفان جمع نکردند و پریشانی نیست

آنکه را خیمه به صحرای قناعت زده اند

گر جهان زلزله گیرد غم ویرانی نیست

حاصل عمر تلف کرده و ایام به لهو

گذرانیده ، بجز حیف و پشیمانی نیست

 

 

 

عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست تا کردمرا تهی و پر کرد زدوست

اجزای وجودم همگی دوست گرفت نامیست ز من برمن و باقی همه اوست

 

 

 

نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد

عالم پیر دگر باره جوان خواهد شد

ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد

چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد

این تطاول که کشید از غم هجران بلبل

تا سراپردۀ گل نعره زنان خواهد شد

گر ز مشجد به خرابات شدم خرده مگیر

مجلس وعظ دراز است و زمان خواهد شد

ای دل ار عشرت امروز به فردا فکنی

مایۀ نقد بقا را که ضمان خواهد شد ؟

ماه شعبان منه از دست قدح کاین خورشید

از نظر تا شب عید رمضان خواهد شد

گل عزیز است غنیمت شمریدش صحبت

که به باغ آمد از این راه و از آن خواهد شد

مطربا مجلس انس است غزل خوان و سرود

چند گویی که چنین رفت و چنان خواهد شد

حافظ از بهر تو آمد سوی اقلیم وجود

قدمی نه به وداعش که روان خواهد شد

 

 

 

تو دوری از برم دل در برم نیست                  هوای دیگری اندر سرم نیست

به جان دلبرم کز هر دو عالم                            تمنای دگر جز دلبم نیست

 

 

 

نظر خدای بینان طلب هوی نباشد

سفر نیازمندان ز سر خطا نباشد

همه وقت عارفان را نظر است و عامیان را

نظری معاف دارند و دگر روا نباشد

به نسیم صبح باید چو نبات زنده باشی

نه جماد مرده ، کانرا خبر از صبا نباشد

اگرت سعادتی هست که زنده دل بمیری

به حیاتی اوفتادی که دگر فنا نباشد

به کسی نگر که ظلمت بزداید از وجودت

نه کسی نعوذ بالله که در او صفا نباشد

اگرم تو خون بریزی به قیامتت نگیرم

که میان دوستان این همه ماجرا نباشد

نه حریف مهربان است حریف سست پیمان

که به روز تیر باران سپر بلا نباشد

تو در آینه نظر کن که چه دلبری و لیکن

چو تو خویشتن ببینی نظرت به ما نباشد

تو گمان مبر که سعدی ز جفا ملول گردد

که گرش تو بی جنایت بکشی جفا نباشد

دگری همین حکایت یکند که من و لیکن

چو معاملت ندارد سخن آشنا نباشد

 

 

 

دوست مشمار آنکه در نعمت زند                      لاف یاری و برادر خواندگی

دوست آن باشد که گیرد دست دوست          در پریشان حالی و درماندگی

 

 

 

در نمازم خم ابروی تو در یاد آمد

حالتی رفت که محراب به فریاد آمد

از من اکنون طمع صبر و دل و هوش مدار

کان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد

باده صافی شد و مرغان چمن مست شدند

موسم عاشقی و کار به بنیاد آمد

بوی بهبود ز اوضاع جهان می شنوم

شادی آورد گل و باد صبا شاد آمد

ای عروس هنر ، از بخت شکایت ننما

حجلۀ حسن بیارای ، که داماد آمد

دلفریبان نباتی همه زیور بستند

دلبر ماست که با حسن خداداد آمد

زیر بارند درختان که تعلق دارند

ای خوشا سرو که از بار غم آزاد آمد

 

 

 

مرا نه سر نه سامان آفریدند                              پریشانم پریشان آفریدند

پریشان خاطران رفتند در خاک                           مرا از خاک ایشان آفریدند

 

 

 

ندانمت به حقیقت که در جهان به که مانی

جهان و هر چه در او هست صورتند و تو جانی

به پای خویشتن آیند عاشقان به کمندت

که هر که را تو بگیری ز خویشتن برهانی

مرا مپرس که چونی به هر صفت که تو خواهی

مرا مگو که چه نامی به هر لقب که تو خوانی

چنان به نظرۀ اول ز شخص می بری دل

که باز می نتواند گرفت نظرۀ ثانی

تو پرده پیش گرفتی و ز اشتیاق جمالت

ز پرده ها به در افتاد رازهای نهانی

بر آتش تو نشستیم و دود شوق بر آمد

تو ساعتی ننشستی که آتشی بنشانی

چو پیش خاطرم آید خیال صورت خوبت

ندانمت که چه گویم ز اختلاف معانی

مرا گناه نباشد نظر به روی جوانان

که پیر داند مقدار روزگار جوانی

تو را که دیده ز خواب و خمار باز نباشد

ریاضت من شب تا سحر نشسته چه دانی

من ای صبا ره رفتن به کوی دوست ندانم

تو میروی به سلامت سلام من برسانی

 

 

 

ای بلبل خوش سخن چه شیرین نفسی     سرمست هوی و پایبند هوسی

ترسم که به یاران عزیزت نرسی          کز دست و زبان خویشتن در قفسی

 

 

 

مژده ای دل که دگر باد صبا باز آمد

هدهد خوش خبر از طرف سبا باز آمد

برکش ای مرغ سحر نغمۀ داوودی باز

که سلیمان گل از باد هوا باز آمد

عارفی کو که کند فهم زبان سوسن

تا بپرسد که چرا رفت و چرا باز آمد

مردمی کرد و کرم طلف خدا داد به من

کان بت ماه رخ از راه وفا باز آمد

لاله بوی می نوشین بشنید از دم صبح

داغ دل بود ، به امید دوا باز آمد

چشم من در ره این قافلۀ راه بماند

تا به گوش دلم آواز درا باز آمد

 

 

 

نهالی کان سر از باغی بر آید                  به بارش هر کسی دستی در آرد

بباید کندنش از بیخ و از بن                               اگر بر جای میوه گوهر آرد

 

 

 

بامدادان که نکند لیل و نهار

خوش بود دامن صحرا و تماشای بهار

بلبلان وقت گل آمد که بنالد از شوق

نه کم از بلبل مستی ، تو بنال ای هشیار

اینهمه نقش عجب بر در و دیوار وجود

هر که فکرت نکند نقش بود بر دیوار

تا کی آخر چو بنفشه سر غفلت در پیش

حیف باشد که تو در خوابی و نرگس بیدار

آدمیزاده اگر در طرب آید نه عجب

سرو در باغ به رقص آمده و بید و چنار

باد گیسوی درختان چمن شانه کند

بوی نسرین و قرنقل بدهد در اقطار

این هنوز اول آزار جهان افزوزست

باش تا خیمه زند دولت نیسان و ایار

عقل حیران شود از خوشۀ زرین عنب

فهم عاجز شود از حقۀ یاقوت انار

نعمتت بار خدایا ز عدد بیرون است

شکر انعام تو هرگز نکند شکر گزار

 

 

 

عاشق همه سال مست و رسوا بادا               دیوانه و شوریده و شیدا بادا

با هشیاری غصۀ پرهیز خوریم                چون مست شدیم هر چه بادا بادا

 

 

 

حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند

محرمی کو که فرستم به تو پیغامی چند

ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید

هم مگر پیش نهد لطف شما گامی چند

چون می از خم به سبو رفت و گل افکند نقاب

فرصت عیش نگه دار و بزن جامی چند

قند آمیخته با گل نه علاج دل ماست

بوسۀ چند بر آمیز به دشنامی چند

زاهد از کوچۀ رندان به سلامت بگذر

تا خرابت نکند صحبت بدنامی چند

عیب می جمله چو گفتی هنرش نیز بگو

نفی حکمت مکن از بهر دل عامی چند

ای گدایان خرابات ، خدا یار شماست

چشم انعام مدارید ز انعامی چند

پیر میخانه چه خوش گفت به دردی کش خویش

که مگو حال دل سوخته با خامی چند

 

 

 

دلا خوبان دل خونین پسندند                 دلا خون شو که خوبان این پسندند

متاع کفر و دین بی مشتری نیست             گروهی آن گروهی این پسندند

 

 

 

بار فراق دوستان بسکه نشسته بر دلم

می روم و نمی رود ناقه به زیر محملم

بار بیفکند شتر چون برسد به منزلی

بار دل است همچنان ، ور به هزار منزلم

ای که مهار می کشی ، صبر کن و سبک برو

کز طرفی تو می کشی وز طرفی سلاسلم

بار کشیدۀ جفا پرده دریدۀ هوی

راه ز پیش و دل ز پس واقعه ایست مشکلم

معرفت قدیم را بعد حجاب کی شود ؟

گرچه به شخص غایبی در نظری مقابلم

آخر قصد من تویی غایت جهد و آرزو

تا نرسم ز دامنت دست امید نگسلم

ذکر تو از زبان من فکر تو از جنان من

چون برود که رفته ای در رگ و در مفاصلم

گر نظری کنی کند کشتۀ صبر من ورق

ور نکنی چه بر دهد بیخ امید باطلم ؟

سنت عشق سعدیا ترک نمی دهی ، بلی

کی ز دلم به در رود خوی سرشته در دلم ؟

داروی درد شوق را با همه علم عاجزم

چارۀ کار عشق را با همه عقل جاهلم

 

 

 

اول به هزار لطف بنواخت مرا                       آخر به هزار غصه بگداخت مرا

چون مهره مهر خویش می باخت مرا      چون من همه او شدم بینداخت مرا

 

 

 

در نظر بازی ما بی خبران حیرانند

من چنینم که نمودم وگر ایشان دانند

عاقلان نقطۀ پرگار وجودند ولی

عشق داند که در این دایره سرگردانند

جلوه گاه رخ او دیدۀ من تنها نیست

ماه و خورشید همین آینه می گردانند

عهد ما با لی شیرین دهان بست خدا

ما همه بنده و این قوم خداوندانند

مفلسانیم و هوای می و مطرب داریم

آه اگر خرقۀ پشمین به گرو نستانند

وصل خورشید به شب پرّۀ اعمی نرسد

که در آن آینه صاحب نظران حیرانند

لاف عشق و گله از یار زهی لاف دروغ

عشقبازان چنین مستحق هجرانند

مگرم چشم سیاه تو بیاموزد کار

ورنه مستوری و مستی همه کس نتوانند

به نزهتگه ارواح ، برد بوی تو باد

عقل و جان گوهر هستی به نثار افشانند

گر شوند آگه از این اندیشۀ ما مغبچگان

بعد از این حرقۀ سوفی به گرو نستانند

 

 

 

به دل نقش خیالت در شب تار                      خیال خط و خالت در شب تار

مژه کردم به گرد دیده پر چین                       که تا بینم جمالت در شب تار

 

 

 

گر تیغ برکشد که که محبان همی زنم

اول کسی که لاف محبت زند منم

گویند پای دار اگرت سر دریغ نیست

گو سر قبول کن که به پایش در افکنم

امکان دیده بستنم از روی دوست نیست

اولی تر آن که گوش نصیحت بیا کنم

من مرغ زیرکم که چنانم خوش اوفتاد

در قید او که که یاد نیاید نشیمنم

دردیست در دلم که گر از پیش آب چشم

بر دارم آستین برود تا به دامنم

گر پیرهن به در کنم از شخص ناتوان

بینی که زیر جامه خیال است یا تنم

شرط است احتمال جفا های دوستان

چون دل نمی دهد که دل از دوست برکنم

دردی نبوده را چه تفاوت کند که من

بیچاره درد می خورم و نعره می زنم

بر تخت جم پدید نیاید شب دراز

من دانم این حدیث که در چاه بیژنم

 

 

 

در راه طلب عاقل و دیوانه یکیست  در شیوۀ عشق خویش و بیگانه یکیست

آنرا که شراب وصل جانان دادند             در مذهب او کعبه و بتخانه یکیست

 

 

 

سمن بوبان غبار غم چو بنشینند بنشانند

پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند

به فتراک جفا دلها چو بربندند بر بندند

ز زلف عنبرین جانها چو بگشایند بفشانند

به عمری یک نفس با ما چو بنشینند برخیزند

نهال شوق در خاطر چو برخیزند بنشانند

سرشک گوشه گیران را چو دریابند در یابند

رخ مهر از سحر خیزان نگردانند اگر دانند

ز چشم لعل رمانی چو می خندند می بارند

ز رویم راز پنهانی چو می بینند می خوانند

دوای درد عاشق را کسی کو سهل پندارد

ز فکر آنان که در تدبیر درمانند در مانند

چو منصور از مراد آنان که بردارند بر دارند

بدین درگاه حافظ را چو می خوانند می رانند

در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند

که با این درد اگر در بند درمانند در مانند

 

 

 

چه خوش دارم که چینم من گل نار            چه خوش دارم که بینم چهرۀ یار

چه خوش دارم که یار آید به بیرون                جهانی را کند روشن ز رخسار

 

 

 

تو را از هر در که باز آیی بدین خوبی و زیبایی

دری باشد که از رحمت به روی خلق بگشایی

ملامتگوی بی حاصل ترنج از دست نشناسد

در ان معرض که چون یوسف جمال از پرده بنمایی

به زیورها بیارایند وقتی خوب رویان را

تو سیمین تن چنان خوبی که زیورها بیارایی

تو با این حسن نتوانی که روی از خلق در پوشی

که همچون آفتاب از جام و حور از جامه پیدایی

دعایی گر نمی گویی به دشنامی عزیزم کن

که گر تلخ است شیرین است از آن لب هر چه فرمایی

تو خواهی آستین افشان و خواهی روی در هم کش

مگس جایی نخواهد رفتن از دکان حلوایی

قیامت می کنی سعدی بدین شیرین سخن گفتن

مسلم نیست طوطی را در ایامت شکر خائی

 

 

 

دل در بر من زنده برای غم توست             بیگانۀ خلق و آشنای غم توست

لطفیست که می کند غمت با دل من  ورنه دل تنگ من چه جای غم توست

 

 

 

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند

آیا بود که گوشۀ چشمی به ما کنند

دردم نهفته به ز طبیبان مدعی

باشد که از خزانۀ غیبم دوا کنند

معشوق چون نقاب ز رخ در نمی کشد

هر کس حکایتی به تصور چرا کنند

چون حسن عاقبت نه به رندی و زاهدی است

آن به که کار خود به عنایت رها کنند

بی کعرفت مباش که در من یزید عشق

اهل نظر معامله با آشنا کنند

حال درون پرده بسی فتنه می رود

تا آن زمان که پرده برافتد چه ها کنند

گر سنگ از این حدیث بنالد عجب مدار

صاحبدلان حکایت دل خوش اد کنند

می خور که صد گناه ز اغیار در حجاب

بهتر ز طاعتی که به روی دریا کنند

پیراهنی که آید از او بوی یوسفم

ترسم برادران غیورش قبا کنند

بگذر به کوی میکده تا زمرۀ حضور

اوقات خود ز بهر تو صرف دعا کنند

پنهان ز حاسدان به خودم خوان که منعمان

خیر نهان برای رضای خدا کنند

حافظ ، دوام وصل میسر نمی شود

شاهان کم التفات به حال گدا کنند

 

 

 

اگر شیری اگر ببری اگر گور                            سرانجامت بود جا در ته گور

تنت در گور گردد سفره گستر               به گردش موش و مار و عقرب و مور

 

 

 

بگذار تا مقابل روی تو بگذریم

از دیده در شمایل خوب تو بنگریم

شوق است در جدایی و جور است در نظر

هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم

روی از به روی ما نکنی حکم از آن توست

باز آ که روی در قدمانت بگستریم

ما را سریست با تو که گر خلق روزگار

دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم

گفتی ز خاک بیشترند اهل عشق من

از خاک بیشتر نه که از خاک کمتریم

نه بوی مهر می شنویم از تو ای عجب

نه روی آنکه مهر دگر کس بپروریم

از دشمنان برند شکایت به دوستان

چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم

ما خود نمی رویم دوان از قفای کس

آن می برد که ما به کمند وی اندریم

سعدی تو کیستی که در این حلقۀ کمند

چندان فتاده اند که ما صید لاغریم

 

+ نوشته شده     توسط علی ...  |