تبليغاتX
جانسوز
آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند .......... آیا شود که گوشۀ چشمی به ما کنند !

صفحۀ :    4  3  2 1

 

پیوسته مرید حق شو و باقی باش  مستغرق عشق و شور و مشتاقی باش

چون باده بجوش در خم قالب خویش  وآنگاه به خود حریف و هم ساقی باش

 

 

 

واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند

چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند

مشکلی دارم ز دانشمند مجلس باز پرس

توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می کنند

گوئیا باور نمی دارند روز داوری

کاین همه قلب و دغل در کار داور می کنند

یا رب این نو دولتان را با خر خودشان نشان

کاین همه ناز از غلام ترک و استر می کنند

ای گدای خانقه برجه که در دیر مغان

می دهند آبی که دلها را توانگر می کنند

بر در میخانۀ عشق ای ملک تسبیح گوی

کاندر آنجا طینت آدم مخمر می کنند

 

 

 

سری دارم ز سودای تو پر شور           دلی در سینه دارم چون مرده در گور

همی خواهم به بالینم بیایی                    که باشم تا قیامت با تو محشور

 

 

 

آن دوست که من دارم و آن یار که من دانم

شیرین دهنی دارد و دور از لب و دندانم

بخت این نکند با من کان شاخ صنوبر را

بنشینم و بنشانم گل بر سرش افشانم

ای روی دلارایت مجموعۀ زیبایی

مجموع چه غم دارد از من که پریشانم ؟

دریاب که طرحی ماند از نقش وجود من

چون یاد تو می آرم خود هیچ نمی دانم

در دام تم محبوسم ، در دست تو مغلوبم

وز ذوق تو مدهوشم در وصف تو حیرانم

دستی ز غمت بر دل ، پایی ز پیت در گل

با این همه صبرم هست وز روی تو نتوانم

در خفیه همی نالم وین طرفه که در عالم

عشاق نمی خسبند از نالۀ پنهانم

بینی که چه گرم آتش در سوخته می گیرد

تو گرمتری زآتش ، من سوخته تر زانم

گویند نکن سعدی جان در سر این سودا

گر جان برود شاید من زنده به جانانم

 

 

 

جدا از رویت ای ماه دل افروز              نه روز از شب شناسم نه شب از روز

وصالت گر مرا گردد میسر                           بود هر روز من چون عید نوروز

 

 

 

دانی که چنگ و عود چه تقریر می کنند

پنهان خورید باده که تعزیر می کنند

ناموس عشق و رونق عشاق می برند

عیب جوان و سرزنش پیر می کنند

جز قلب تیره هیچ نشد حاصل و هنوز

باطل در این خیال که اکسیر می کنند

گویند رمز عشق مگویید و مشنوید

مشکل حکایتیست که تقریر می کنند

نا از برون در شده مغرور صد فریب

تا خود درون پرده چه تدبیر می کنند

تشویش وقت پیر مغیلان می دهند باز

این سالکان نگر که چه با پیر می کنند

صد ملک دل به نیم نظر می توان خرید

خوبان در این معامله تقصیر می کنند

قومی به جد و جهد نهادند وصل دوست

قومی دگر حواله به تقدیر می کنند

فی الجمله اعتماد نکن بر ثبات دهر

کاین کارخانه ایست که تغییر می کنند

می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب

چون نیک بنگری همه تزویر می کنند

 

 

 

خداوندا به فریاد دلم رس                 کس بیکس تویی ، من مانده بی کس

همه گویند طاهر کس ندارد                         خدا یار منه ، چه حاجت کس

 

 

 

تن آدمی شریف است به جان آدمیت

نه همین لباس زیباست نشان آخر

اگر آدمی به چشم است و به گوش و بینی

چه میان نقش دیوار و میان آدمیت ؟

خور و خواب و خشم و شهوت شغب است و جهل و ظلمت

حیوان خبر ندارد ز جهان آدمیت

به حقیقت آدمی آدمی باش و گرنه مرغ باشد

که همان سخن بگوید به زبان آدمیت

مگر آدمی نبودی که اسیر دیو ماندی

که فرشته ره ندارد به مکان آدمیت

اگر این درنده خوئی ز طبیعتت بمیرد

همه عمر زنده باشی به روان آدمیت

رسد آدمی به جایی بجز خدا نبیند

بنگر که تا چه حد است مکان آدمیت

طیران مرغ دیدی تو ز پاینبند شهوت

به در آی تا ببینی طیران آدمیت

نه بیان فضل کردم که نصیحت تو گفتم

هم از آدمی شنیدیم بیان آدمیت

 

 

 

به گورستان گذر کردم کم و بیش                   بدیدم حال دولتمند و درویش

نه درویشی به خاکی بی کفن ماند            نه دولتمند برد از یک کفن بیش

 

 

 

یاد باد آنکه نهانت نظری با ما بود

رقم مهر تو بر چهرۀ ما پیدا بود

یاد باد آنکه صبوحی زده در مجلس انس

جز من و یار نبودیم و خدا با ما بود

یاد باد آنکه رخت شمع طرب می افروخت

وین دل سوخته پروانۀ ناپروا بود

یاد باد آنکه در آن بزمگه خلق و ادب

آنکه او خندۀ مستانه زدی صهبا بود

یاد باد آنکه چو یاقوت قدح خنده زدی

در میان من و لعل تو حکایتها بود

یاد باد آنکه نگارم چو کمر بر بستی

در رکابش مه نو پیک جهان پیما بود

یاد باد آنکه خرابات نشین بودم و مست

وانکه در مسجدم امروز کم است آنجا بود

 

 

 

گلی که خودم دادم پیچ و تابش                          به آب دیدگانم دادم آبش

به درگاه الهی کی روا بود                         گل از من ، دیگری گیرد گلابش

 

 

 

خرما نتوان خورد از این خار که کشتیم

دیبا نتوان بافت از این پشم که رشتیم

ما کشتۀ نفسیم و بس آوخ که بر آید

از ما به قیامت که چرا نفس نکشتیم

افسوس بر این عمر گرانمایه که بگذشت

ما از سر تقصیر و خطا در نگذشتیم

پیری و جوانی چو شب و روز بر آید

ما شب شد و روز آمد و بیدار نگشتیم

واماندگی اندر پس دیوار طبیعت

حیفت دریغا که در صلح بهشتیم

چون مرغ بر این کنگره تا کی بتوان خواند

یکروز نگه کن که بر این کنگره خشتیم

ما را عجب ار پشت و پناهی بود آن روز

کامروز کسی را نه پناهیم و نه پشتیم

سعدی مگر از خرمن اقبال بزرگان

یک خوشه ببخشند که ما تخم نکشتیم

 

 

 

فلک نه همسری دارد نه هم کف            به خونریزی کسی اصلاً نگفت اف

همیشه شیوه و کارش همین است                    چراغ دودمانی را کند پف

 

 

 

دوش در حلقۀ ما قصۀ گیسوی تو بود

تا دل شب سخن از سلسلۀ موی تو بود

دل که از ناوک مژگان تو در خون می گشت

باز مشتاق کمانخانۀ ابروی تو بود

هم عفا الله صبا کز تو پیامی می داد

ورنه در کس نرسیدیم که از کوی تو بود

عالم از شور و شر عشق خبر هیچ نداشت

فتنه انگیز جهان غمزۀ جادوی تو بود

من سرگشته هم از اهل سلامت بودم

دام را هم شکن طرّۀ هندوی تو بود

بگشا بند قبا تا بگشاید دل من

که گشادی که مرا بود ز پهلوی تو بود

به وفای تو که بر تربت حافظ بگذر

کز جهان می شد و در آرزوی روی تو بود

 

 

 

وای آنروزی که در گورم کنند تنگ           بریزند بر سرم خاک و خس و سنگ

نه پای آنکه از ماران گریزم                       نه دست آنکه با موران کنم جنگ

 

 

 

بخت آئینه ندارم که در او می نگری

خاک بازار نیرزم که بر او می گذری

من چنان عاشق رویت که ز خود بی خبرم

تو چنان فتنۀ خویشی که ز ما بی خبری

به چه مانند کنم در همه آفاق تو را ؟

کانچه در وهم من آید تو از آن خوب تری

دیده ای را که به دیدار تو دل می نرود

هیچ علت نتوان گفت بجز بی صبری

گفتم از دست غمت سر به جهان در بنهم

نتوانم ، که به هر جا که روم در نظری

به فلک می رود آه سحر از سینۀ ما

تو همی بر نکنی دیده ز خواب سحری

خفتگان را خبر از محنت بیداران نیست

تا غمت پیش نیاید غم مردم نخوری

هر چه در وصف تو گویند به نیکویی هست

عیب آن است که هر روز به طبعی دگری

 

 

 

خداوندا مو بیزارم از این دل                        شب و روزان در آزارم از این دل

ز بس نالیدم از نالیدنم تنگ                       ز مو بستان که بیزارم از این دل

 

 

 

حیلت رها کن عاشقا ، دیوانه شو دیوانه شو

وندر دل آتش در ا ، پروانه شو پروانه شو

هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کن

وانگه بیا با عاشقان همخانه شو همخانه شو

رو سینه را چون سینه ها هفت آب شوی از کینه ها

وانگه شراب عشق را پیمانه شو پیمانه شو

باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی

گر سوی مستان میروی مستانه شو مستانه شو

آن گوشوار شاهدان همصحبت عارض شده

آن گوش و عارض بایدت دردانه شو دردانه شو

چون جان تو شد در هوا ز افسانۀ شیرین ما

فانی شو و چن عاشقان افسانه شو افسانه شو

قفلی بود میل و هوی بنهاده بر دلهای ما

مفتاح شو ، مفتاح را دندانه شو دندانه شو

گر چهره بنماید صنم پر شو از او چون آینه

ور زلف بگشاید صنم رو شانه شو رو شانه شو

شکرانه داری عشق را از تحفه ها و مال ها

هل مال را خود را بده شکرانه شو شکرانه شو

 

 

 

چرا آزرده حالی ای دل ای دل                     مدام اندر خیالی ای دل ای دل

برو کنجی نشین شکر خدا کن                 که شاید کام یابی ای دل ای دل

 

 

 

مسلمانان مرا وقتی دلی بود

که با وی گتمی گر مشکلی بود

به گردابی چو می افتادم از غم

به تدبیرش امید ساحلی بود

ولی همدرد و یاری مصلحت بین

که استهظار هر اهل دلی بود

ز من ضایع شد اندر کوی جانان

چه دامن گیر یا رب منزلی بود

هنر بی عیب حرمان نیست لیکن

ز من محروم تر کی سائلی بود

بر این جان پریشان رحمت آرید

که وقتی کاردانی کاملی بود

مرا تا عشق تلیم سخن کرد

حدیثم نکتۀ هر محفلی بود

 

 

 

دلا غافل ز سبحانی چه حاصل                 مطیع نفس شیطانی چه حاصل

بود قدر تو افزون از ملائک                        تو قدر خود نمی دانی چه حاصل

 

 

 

من مست و تو دیوانه ، ما را که برد خانه

من چند تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه

در شهر یکی کس را هشیار نمی بینم

هر یک بتر از دیگر شوریده و دیوانه

جانا به خرابات آ تا لذت جان بینی

جان را چه خوشی باشد بی صحبت جانانه

هر گوشه یکی مستی دستی ز بر دستی

وآن ساقی هر هستی با ساغر شاهانه

تو وقف خراباتی می و خربت می

زین وقف به هشیاران مسپار یکی دانه

از خانه برون رفتم مستیم به پیش آمد

در هر نظرش مضمر صد گلشن و کاشانه

گفتم ز کجایی تو تسخر زد و گفت ای جان

نیمیم ز ترکستان نیمیم ز فرغانه

نیمیم ز آب و گل نیمیم ز جان و دل

نیمیم لب دریا ف نیمی همه در دانه

گفتم که رفیقی کن با من که منت خویشم

گفتا که بشناسم ، من خویش ز بیگانه

من بی دل و دستارم در خانۀ خمارم

یک سینه سخن دارم ، بین شرح دهم یا نه ؟

 

 

 

خدایا داد از این دل داد از این دل           که یکدم من نگشتم شاد از این دل

چو فردا داد خواهان داد خواهند                   بگویم صد هزاران داد از این دل

 

 

 

هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود

هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود

از دماغ من سرگشت خیال دهنت

به جفای فلک و غصه دوران نرود

در ازل بست دلم با سر زلفت پیوند

تا ابد سر نکشد وز سر پیمان نرود

هر چه جز بار غمت بر دل مسکین نیست

برود از دل من وز دل من آن نرود

آنچنان مهر توأم در دل و جان جای گرفت

که اگر سر برود مهر تو از جان نرود

گر رود از پی خوپان دل من معذورست

درد دارد چه کند کز پی درمان نرود

 

 

 

مو که دور از توأم زنّار بندم                                یهودیت پرستم گر بخندم

پس از عهد و وفایت ای دلآرام                        دگر عهد و وفا با کس نبندم

 

 

 

دست از طلب ندارم تا کام من بر آید

یا تن رسد به جانان ، یا جان ز تن در آید

بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر

کز آتش درونم دود از کفن بر آید

بنمای رخ که خلقی ، واله شوند و حیران

بگشای لب که فریاد از مرد و زن بر آید

جان بر لبست و حسرت در دل که از لبانش

نگرفته هیچ کامی ، جان از بدن بر آید

از حسرت دهانش آمد به تنگ جانم

خود کام تنگدستان کی زان دهن بر آید

گویند ذکر خیرش در خیل عشقبازان

هر جا که نام حافظ در انجمن بر آّید

 

 

 

به سر غیر تو سودایی ندارم                             به دل جز تو تمنایی ندارم

خدا داند که در بازار عشقت                            بجز جان هیچ کالایی ندارم

 

 

 

بوی خوش تو هرکه ز باد صبا شنید

از یار آشنا سخن آشنا شنید

ای شاه حسن چشم به حال گدا فکن

کاین گوش بس حکایت شاه و گدا شنید

خوش می کنم ببادۀ مشکین مشام جان

کز دلق پوش صومعه بوی ریا شنید

سر خدا که عارف سالک به کس نگفت

در حیرتم که باده فروش از کجا شنید

یا رب کجاست محروم رازی که یک زمان

دل شرح آن دهد که چه گفت و چه ها شنید

اینش سزا نبود دل حق گزار من

کز غمگسار خود سخن ناسزا شنید

محروم اگ شدم ز سر کوی او چه شد

از گلشن زمانه که بوی وفا شنید

ساقی بیا که عشق ندا می کند بلند

کانکس که گفت قصۀ ما هم ز ما شنید

ما باده زیر خرقه امروز می خوریم

صد بار پیر میکده این ماجرا شنید

ما می به بانگ چنگ نه امروز می کشیم

بس دور شد که گنبد چرخ این صدا شنید

پند حکیم محض صواب است و عین خیر

فرخنده آن کسی که بسمع رضا شنید

حافظ وظیفۀ تو دعا گفتن است و بس

در بند آن مباش که نشنید یا شنید

 

 

 

به عمر خویشتن تا یاد دارم                               ز هجرت ناله و فریاد دارم

ندارم خاطر شادی به خاطر                              همیشه خاطر ناشاد دارم

 

 

 

صبا ز منزل جانان گذر دریغ مدار

وز او به عاشق بیدل خبر دریغ مدار

بشکر آنکه شکفتی به کام بخت ای گل

نسیم وصل ز مرغ سحر دریغ مدار

حریف عشق تو بودم چو ماه نو بودی

کنون که ماه تمامی نظر دریغ مدار

جهان و هرچه در او هست سهل و مختصر است

ز اهل معرفت این مختصر دریغ مدار

کنون که چشمۀ قند است لعل نوشینت

سخن بگوی و ز طوطی شکر دریغ مدار

مکارم تو به آفاق می برد شاعر

از او وظیفه و زاد سفر دریغ مدار

چو ذکر خیر طلب می کنی سخن این است

که در بهای سخن سیم و زر دریغ مدار

 

 

 

غم عشق تو مادرزاد دارم                                   نه از آموزش استاد دارم

خوشم با آنکه از یمن غم تو                                  خراب آباد دل آباد دارم

 

 

 

گر بود عمر به میخانه رسم بار دگر

بجز از خدمت رندان نکنم کار دگر

خرم آن روز که با دیدۀ گریان بروم

تا زنم آب در میکده یک بار دگر

معرفت نیست در این قوم خدا را سببی

تا برم گوهر خود را به خریدار دگر

یار اگر رفت و حق صحبت دیرین نشناخت

حاش الله که روم من ز پی یار دگر

گر مساعد شودم دایرۀ چرخ کبود

هم به دست آورمش باز به پرگار دگر

عافیت می طلبد خاطرم ار بگذارند

غمزۀ شوخش و ان طره طرار دگر

راز سر بستۀ ما بین که بدستان گفتند

هر زمان با دف و نی بر سر بازار دگر

هر دم از درد بنالم که فلک هر ساعت

کندم قصد دل ریش به آزار دگر

 

 

 

به سر شوق سر کوی تو دارم                          به دل مهر مه روی تو دارم

بت من ، کعبۀ من ، قبلۀ من                     توئی هر سو نظر سوی تو دارم

 

 

 

یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور

کلبۀ احزان شود روزی گلستان غم مخور

ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن

وین سر شوریده باز اید به سامان غم مخور

گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن

چتر گل در سر کشی ای مرغ خوشخوان غم مخور

دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت

دائماً یکسان نباشد حال دوران ، غم مخور

هان مشو نومید چون واقف نه از سر غیب

باشد اندر پرده بازیهای پنهان غم مخور

ای دل ار سیل فنا بنیاد ، هستی برکند

چون تو را نوحست کشتی بان ز طوفان غم مخور

در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم

سرزنشها گر کند خار مغیلان عم مخور

گرچه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید

هیچ راهی نیست کانرا نیست پایان غم مخور

حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیب

جمله می داند خدای حال گردان غم مخور

حافظا در کنج فقر و خلوت شبهای تار

تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور

 

 

 

من آن رندم که عصیان پیشه دارم       به دستی جام و دستی شیشه دارم

اگر تو بیگناهی رو ملک شو                            من از حوّا و آدم ریشه دارم

 

 

 

حال خونین دلان که گوید باز

و ز فلک خون خم که جوید باز

شرمش از چشم می پرستان باد

نرگس مست اگر بروید باز

جز فلاطون خم نشین شراب

سر حکمت به ما که گوید باز

هر که چون لاله کاسه گردان شد

زین جفا رخ به خون بشوید باز

نگشاید دلم چو غنچه اگر

ساغری از لبش نبوید باز

بس که در پرده چنگ گفت سخن

ببرش موی تا نموید باز

گرد بیت الحرام خم حافظ

گر نمیرد به سر بپوید باز

 

 

 

ز بخت بد هزار اندیشه دارم                     همیشه زهر غم در شیشه دارم

ز ناسازی بخت و گردش چرخ                         فغان و آه و زاری پیشه دارم

 

 

 

گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس

رین چمن سایۀ آن سرو روان ما را بس

من و همصحبتی اهل ریا دورم باد

از گرانان جهان رطل گران ما را بس

قصر فردوس به پاداش عمل می بخشند

ما که رندیم و گدا دیر مغان ما را بس

بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین

کاین اشارت ز جهان گذران ما را بس

نقد بازار جهان بنگر و آزار جهان

گر شما را نه بس این سود و زیان ما را بس

یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم

دولت صحبت آن مونس جان ما را بس

از در خویش خدا را به بهشتم مفرست

که سر کوی تو از کون و مکان ما را بس

 

 

 

اگر چون موم ، صد صورت پذیرم                به هر صورت به دل نقش تو گیرم

تو تا بخت منی هرگز نخوابم                           تو تا عهد منی هرگز نمیرم

 

 

 

درد عشقی کشیده ام که مپرس

زهر هجری چشیده ام که مپرس

گشته ام در جهان و آخر کار

دلبری برگزیده ام که مپرس

آنچنان در هوای خاک درش

می رود آب دیده ام که مپرس

من به گوش خود از دهانش دوش

سخنانی شنیده ام که مپرس

سوی من لب چه می گزی که مگوی

لب لعلی گزیدهام که مپرس

بی تو در کلبۀ گدایی خویش

رنجهایی کشیده ام که مپرس

 

 

 

نمی دانم که رازم با که گویم                         غم سوز و گدازم با که گویم

چه گویم هر که داند بنگرد فاش                         دگر راز و نیازم با که گویم

 

 

 

باز آی و دل تنگ مرا مونس جان باش

وین سوخته را محرم اسرار نهان باش

زان باده که در میکدۀ عشق فروشند

ما را دو سه ساغر بده گو رمضان باش

در خرقه چو آتش زدی ای عارف سالک

جهدی کن و سر حلقۀ رندان جهان باش

دلدار که گفتا به توأم دل نگران است

گو می رسم اینک به سلامت نگران باش

خون شد دلم از حسرت آن لعل روانبخش

ای درج محبت به همان مهر و نشان باش

تا بر دلش از غصه غباری ننشیند

ای سیل سرشک از عقب نامه روان باش

حافظ که هوس می کندش جام جهان بین

گو در نظر آصف جمشید مکان باش

 

 

 

بغیر تو دگر یاری ندارم                                  به اغیاری سر و کاری ندارم

به دکان تو آن کاسه متاعم                               که اصلاً روی بازاری ندارم

 

 

 

باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش

بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش

ای دل اندر بند زلفش از پریشانی منال

مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش

رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار

کار ملکست آنکه تدبیر و تأمل بایدش

تکیه بر تقوی و دانش در طریقت کافریست

راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش

با چنین زلف و رخش بادا نظر بازی حرام

هر که روی یاسمین و جعد سنبل بایدش

نازها زان نرگس مستانه اش باید کشید

این دل شوریده تا آن جعد و کاکل بایدش

ساقیا در گردش ساغر تعلل تا چند

دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش

 

 

 

مو کی مست از می انگور باشم                          چرا از نازنینم دور باشم

مو که از آتشت گرمی نبیم                            چرا از دود محنت کور باشم

 

 

 

فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش

گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش

دلربائی همه آن نیست که عاشق بکشند

خواجه آن است که باشد غم خدمتگارش

جای آن است که خون موج زند در دل لعل

زین تغابن که خزف می شکند بازارش

بلبل از فیض گل آموخت سخن ورنه نبود

این همه قول و غزل تعبیه در منقارش

ای که در کوچۀ معشوقۀ ما می گذری

بر حذر باش که سر می شکند دیوارش

آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست

هر کجا هست خدایا به سلامت دارش

صحبت عافیتت گر چه خوش افتاد ای دل

جانب عشق عزیز است فرو مگذارش

صوفی سرخوش از این دست که کج کرد کلاه

بدو جام دگر آشفته شود دستارش

 

 

 

مو کز سوته دلانم چون ننالم                       مو کز بی حاصلانم چون ننالم

نشسته بلبلان با گل ننالند                          مو که دور از گلانم چون ننالم

 

 

 

در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع

شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع

روز و شب خوابم نمی آید به چشم غم پرست

بس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع

رشتۀ صبرم به مقراض غمت ببریده شد

همچنان در آتش مهر تو سوزانم چو شمع

گر کمیت اشک گلگونم نبودی گرم رد

کی شدی روشن به گیتی راز پنهانم چو شمع

در میان آب و آتش همچنان سرگرم توست

این دل زار نزار اشک بارانم چو غم

در شب هجران مرا پروانۀ وصلی فرست

ورنه از دردت جهانی را بسوزانم چو شمع

بی جمال عالم آرای تو روزم چون شب است

با کمال عشق تو در عین نقصانم چو شمع

کوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت

تا در آب و آتش عشقت گدازانم چو شمع

همچو صبحم یک نفس باقیست با دیدار تو

چهره بنما دلبرا تا جان برافشانم چو شمع

سرفرازم کن شبی از وصل خود ای نازنین

تا منور گردد از دیدارت ایوانم چو شمع

 

 

 

من آن آزرده بی خانمانم                         من آن محنت نصیب سخت جانم

من آن سرگشته خارم در بیابان                   که هر بادی وزد پیشش دوانم

 

 

 

هزار دشمنم ار می کنند قصد هلاک

گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک

مرا امید و صال تو زنده میدارد

وگرنه هر دمم از هجر توست بیم هلاک

نفس نفس اگر از باد نشنوم بویش

زمان زمان چو گل از غم کنم گریبان چاک

رود به خواب دو چشمم از خیال تو هیهات

بود صبور دل اند فراق تو حاشاک

اگر تو زخم زنی به که دیگری مرهم

وگر تو زهر زدی به که دیگری تریاک

عنان مپیچ که گر میزنی به شمشیرم

سپر کنم سر و دست ندارم از فتراک

تو را چنانکه توئی هر نظر کجا بیند

به قدر دانش خود هر کسی کند ادراک

 

 

 

داد از این دل که هرگز نیست به کامم             داد از این دل که آزارد مدامم

داد از این دل که چون مرغان وحشی                دانه ناچیده هر روز به دامم

 

 

 

عشقبازی و جوانی و شراب لعل فام

مجلس انس و حریف همدم و شرب مدام

ساقی شکر دهان و مطرب شیرین سخن

همنشینی نیک کردار و ندیمی نیک نام

شاهدی از لطف و پاکی رشک آب زندگی

دلبری در حسن و خوبی غیرت ماه تمام

بزمگاهی دلنشان چون قصر فردوس برین

گلشنی پیرامنش چون روضۀ دارالسلام

صف نشینان نیکخواه و پیشکاران با ادب

دوستداران صاحب اسرار و حریفان دوستکام

بادۀ گلرنگ تلخ تیز خوشخوار سبک

نقلش از لعل نگار و نقلش از یاقوت خام

غمزۀ ساقی به یغمای خرد آهخته تیغ

زلف جانان از برای صید دل گسترده دام

نکته دانی بذله گو چون حافظ شیرین سخن

بخشش آموزی جهان افروز چون حاجی قوام

هر که این عشرت نخواهد خوشدلی بر وی تباه

وانکه این مجلس نجوید زندگی بر وی حرام

 

 

 

تو خود گفتی که من ملاح مانم                        به آب دیدگان کشتی برانم

همی ترسم که که کشتی غرق گردد             در این دریای بی پایان بمانم

 

+ نوشته شده     توسط علی ...  |